مرحوم آقا سيد جمال الدين گلپايگاني(ره) مي‌فرمود:

" روزي براي زيارت اهل قبور در نجف اشرف به وادي السلام رفتم هوا بسيار گرم بود پس از اداي نماز ظهر از شدت گرما در ميان وادي در زير طاقي که بر سر ديوار روي قبري زده بودند نشستم.

آنجا سايه بود. عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم. و شطب(چپق کوچک) را روشن کردم که قدري استراحت نموده و برگردم.

در اين حال ديدم جماعتي از مردگان با لباس‌هاي پاره و مندرس و با وضعي بسيار کثيف به سوي من آمدند و از من طلب شفاعت مي‌کردند که آقا بيا و به فرياد ما برس که وضع ما بد است تو از خدا بخواه که ما را عفو کند.

اين مردگان شيوخي بودند از عرب که در دنيا مستکبرانه زندگي مي‌نمودند و قبورشان در اطراف همان قبري بود که من بر روي آن نشسته بودم. در التماس خود مصرانه الحاح مي‌نمودند و التجاء داشتند.

من هم اوقاتم تلخ شد. همه را رد کردم و گفتم: اي بي‌انصاف‌ها شما در دنيا زندگي کرديد و مال مردم را خورديد و جنايت کرديد و حق ضعيف و يتيم و هر بي‌پناهي را ربوديد و ما هر چه فرياد کشيديم گوش نداديد. حالا آمديد و مي‌گوئيد که شفاعت کن. برويد گم شويد اي مستکبران." ايشان همه را رد کردند و پراکنده شدند. اما بعضي‌ها را شفاعت مي‌کنند.