علم منطق

درس اول : مقصود از علوم اسلامى چيست ؟

مقدمه

دراين درس لازم است كه به عنوان مقدمه درباره كلمه ((علوم اسلامى )) اندكى بحث كنيم و تـعـريـف روشـنـى از آن بـدهـيـم تا معلوم گردد مقصود ما از علوم اسلامى چه علومى است و كلياتى كه در اين درسها مى خواهيم بياموزيم درباره چيست ؟

علوم اسلامى را كه اكنون موضوع بحث است چند گونه مى توان تعريف كرد و بنا به هر تعريف ، موضوع فرق مى كند.

1ـ عـلومـى كه موضوع و مسائل آن علوم ، اصول يافروع اسلام است و يا چيزهائى است كه اصول و فروع اسلام به استناد آنها اثبات مى شود، يعنى قرآن و سنت ، مانند علم قرائت ، علم تفسير، علم حديث ، علم كلام نقلى (1)، علم فقه ، علم اخلاق نقلى (2).

2ـ عـلوم مـذكـور در فـوق بـه علاوه علومى كه مقدمه آن علوم است . علوم مقدمه مانند: ادبيات عـرب از صرف و نحو و لغت و معانى و بيان و بديع و غيره ، و مانند كلام عقلى ، و اخلاق عـقـلى ، و حـكـمـت الهـى ، و مـنـطـق ، و اصـول فـقـه ، و رجال و درايه .

3ـ عـلومـى كـه بـه نـحـوى جـزء واجـبـات اسـلامـى اسـت ، يـعـنـى عـلومـى كـه تـحـصـيـل آن عـلوم ولو بـه نـحـو واجـب كـفـائى بـر مـسـلمـيـن واجـب اسـت و مـشـمـول حـديـث نـبـوى مـعـروف مـى گـردد: طـلب العـلم فـريـضـه عـلى كـل مـسـلم يـعـنـى داشـن طـلبـى بـر هـر مـسـلمانى واجب است . مى دانيم علومى كه موضوع و مـسـائل آنـهـا اصـول و يـا فـروع اسـلامـى اسـت و يـا چـيزهائى است كه به استناد آنها آن اصـول و فـروع اثـبـات مـى شـود، واجب است تحصيل و تحقيق شود، زيرا دانستن و شناختن اصـول ديـن اسـلام بـراى هـر مـسـلمانى واجب عينى است و شناختن فروع آن واجب كفائى است شـنـاخـتـن قـرآن و سـنـت هـم واجـب اسـت ، زيـرا بـدون شـنـاخـت قـرآن و سـنـت شـنـاخـت اصـول و فـروع اسـلام غـيـرمـيـسـر اسـت . و هـمـچـنـيـن عـلومـى كـه مـقـدمـه تحصيل و تحقيق اين علوم است نيز از باب ((مقدمه واجب )) واجب است ، يعنى در حوزه اسلام لازم اسـت لااقل به قدر كفايت همواره افرادى مجهز به اين علوم وجود داشته باشند، بلكه لازم است همواره افرادى وجود داشته باشند كه دائره تحقيقات خود را در علوم متن و در علوم مقدمى توسعه دهند و بر اين دانشها بيافزايند.

علماء اسلامى در همه اين چهارده قرن همواره كوشش كرده اند كه دامنه علوم فوق را توسعه دهند، و در اين جهت موفقيتهاى شايانى به دست آورده اند و شما دانشجويان عزيز تدريجا به نشو و نمو و تحول و تكامل اين علوم آشنا خواهيد شد.

اكـنـون مـى گـويـيـم كـه عـلوم ((فـريـضـه )) كـه بـر مـسـلمـانـان تحصيل و تحقيق در آنها واجب است منحصر به علوم فوق نيست بلكه هر علمى كه بر آوردن نـيـازهـاى لازم جـامعه اسلامى موقوف به دانستن آن علم و تخصص و اجتهاد در آن علم باشد بر مسلمين تحصيل آن علم از باب به اصطلاح ((مقدمه تهيوئى )) واجب و لازم است .

تـوضـيـح ايـن كـه اسلام دينى جامع و همه جانبه است ، دينى است كه تنها به يك سلسله پندها و اندرزهاى اخلاقى و فردى و شخصى اكتفا نكرده است ، دينى است جامعه ساز. آنچه كـه يـك جـامـعه بدان نيازمند است ، اسلام آن را به عنوان يك واجب كفائى فرض كرده است مـثـلا جـامـعـه نـيـازمـنـد بـه پـزشـك اسـت ، از ايـنـرو عمل پزشكى واجب كفائى است ، يعنى واجب است به قدر كفايت پزشك وجود داشته باشد، و اگـر بـه قـدر كـفـايـت پزشك وجود نداشته باشد، بر همه افراد واجب است كه وسيله اى فراهم سازند كه افرادى پزشك شوند و اين مهم انجام گيرد.

و چـون پـزشـكـى مـوقـوف اسـت بـه تـحـصـيـل عـلم پـزشـكـى ، قـهـرا (تحصيل ) علم پزشكى از واجبات كفائى است . همچنين فن معلمى ، فن سياست ، فن تجارت ، انـواع فـنـون و صـنـايـع . و در مواردى كه حفظ جامعه اسلامى و كيان آن موقوف به اين اسـت كـه عـلوم و صـنـايـع را در عـاليـتـريـن حـد مـمـكـن تحصيل كنند، آن علوم در همان سطح واجب مى گردد. اين است كه همه علومى كه براى جامعه اسـلامـى لازم و ضـرورى اسـت جـزء علوم مفروضه اسلامى قرار مى گيرد و جامعه اسلامى هـمـواره ايـن عـلوم را فـرائض تـلقى كرده است . عليهذا علوم اسلامى بر حسب تعريف سوم شامل بسيارى از علوم طبيعى و رياضى كه مورد احتياج جامعه اسلامى است نيز مى شود.

4ـ عـلومـى كـه در حـوزه هـاى فـرهـنگى اسلامى رشد و نما يافته است اعم از آنكه از نظر اسلام ، آن علوم واجب و لازم بوده و يا نه ، و اعم از آنكه آن علوم از نظر اسلام ممنوع بوده است يا نه ، ولى به هر حال در جامعه اسلامى و در ميان مسلمانان راه خود را طى كرده است ، مـانـنـد نـجـوم احكامى (نه نجوم رياضى ) و بعضى علوم ديگر. مى دانيم كه علم نجوم تا آنـجا كه به محاسبات رياضى مربوط است و مكانيسم آسمان را بيان مى كند و يك سلسله پيشگوييهاى رياضى از قبيل خسوف و كسوف دارد، جزء علوم مباح اسلامى است ، و اما آنجا كـه از حـدود مـحـاسـبات رياضى خارج مى شود و مربوط مى شود به بيان روابط مرموز مـيـان حـوادث آسـمـانـى و جـريانات زمينى ، و به يك سلسله غيب گويى ها درباره حوادث زمـيـنـى منتهى مى شود، از نظر اسلام حرام است . ولى در دامن فرهنگ و تمدن اسلامى هر دو نجوم وجود داشته است .(3)

اكـنـون كـه تـعاريف مختلفى از كلمه ((علوم اسلامى )) به دست داديم و معلوم شد كه اين كـلمـه در موارد مختلف در معانى مختلف استعمال مى شود كه بعضى از آن معانى از بعضى ديـگـر وسـيعتر و يا محدودتر است ، بايد بگوييم كه مقصود از علوم اسلامى كه بنا است كـلياتى از آن گفته شود، همان است كه در شماره 3 تعريف كرديم ، يعنى علومى كه به نـوعى از نظر اسلام ((فريضه )) محسوب مى شود و در فرهنگ و تمدن اسلامى سابقه طـولانـى دارد و مـسـلمـانان آن علوم را از آن جهت كه به رفع يك نياز كمك مى كرده و وسيله انجام يك فريضه بوده محترم و مقدس ‍ مى شمرده اند.

درايـن درس كـه اوليـن درس مـا اسـت لازم اسـت دانـشـجـويـان عزيز از هم اكنون يك نكته را بـدانند و در پى جستجو و تحقيق بيشتر بر آيند و خويشتن را كاملا مجهز سازند، و آن اين كه فرهنگ اسلامى خود يك فرهنگ ويژه و خاصى است در ميان فرهنگهاى جهان ، با يك روح خاص و يك سلسله مشخصات مخصوص به خود. براى اينكه يك فرهنگ را بشناسيم كه آيا اصـالت و شـخـصـيـت مـسـتـقـل دارد و از روح و حـيـات ويژه اى برخوردار است و يا صرفا التقاطى است از فرهنگهاى ديگر و احيانا ادامه و استمرار فرهنگهاى پيشين است ، لازم است انـگـيـزه هـاى حـاكـم بر آن فرهنگ جهت و حركت ، آهنگ رشد، و همچنين عناصر برجسته آن را زيـر نـظـر بـگـيـريـم اگر فرهنگى از انگيزه هائى ويژه برخوردار باشد، جهت و حركت مـخـصـوص به خود داشته باشد، آهنگ حركتش با آهنگ حركت ساير فرهنگها متفاوت باشد، عـنـاصـر ويـژه اى وارد كـنـد و آن عـنـاصـر بـرجـسـتـگـى خـاصـى داشـتـه بـاشـد، دليل بر اين است كه آن فرهنگ اصالت و شخصيت دارد.

بـديـهـى اسـت كـه بـراى اثبات اصالت يك فرهنگ و يك تمدن ، ضرورتى ندارد كه آن فـرهـنـگ از فرهنگها و تمدنهاى ديگر بهره نگرفته باشد، بلكه چنين چيزى ممكن نيست . هـيـچ فـرهـنـگـى در جـهان نداريم كه از فرهنگها و تمدنهاى ديگر بهره نگرفته باشد، ولى سخن در كيفيت بهره گيرى و استفاده است .

يـك نـوع بـهـره گـيرى آن است كه فرهنگ و تمدن ديگر را بدون هيچ تصرفى در قلمرو خـودش قرار دهد. اما نوع ديگر اين است كه از فرهنگ و تمدن ديگر تغذى كند، يعنى مانند يك موجود زنده آنها را در خود جذب و هضم كند و موجودى تازه به وجود آورد.

فـرهـنـگ اسـلامى از نوع دوم است ، مانند يك سلول زنده رشد كرد و فرهنگهاى ديگر را از يـونـانى و هندى و ايرانى و غير در خود جذب كرد و به صورت موجودى جديد با چهره و سيمايى مخصوص به خود ظهور و بروز كرد و به اعتراف محققان تاريخ فرهنگ و تمدن ، تمدن اسلامى در رديف بزرگترين فرهنگها و تمدنهاى بشرى است .

اين سلول حياتى فرهنگى در چه محلى و به دست چه كسى و از چه نقطه اى [رشد خود را] آغاز كرد؟

ايـن سـلول مـانـند هر سلول ديگر كه در آغاز كوچك و نامحسوس است ، در شهر مدينه ، به وسـيـله شـخـص پـيـامـبـر گـرامـى پـايـه گـذارى شـد، و از عـلوم اسـلامـى نـوع اول آغاز به كار كرد. براى آگاه بيشتر بايد به كتب مربوطه مراجعه كنيد.(4)

ضـمـنـالازم است ياد آورى شود كه كليات علوم اسلامى به دو بخش ‍ تقسيم مى شود: علوم عقلى و علوم نقلى .

اكنون ما از منطق كه جزء علوم عقلى است آغاز مى كنيم .

 

درس دوم : علم منطق

پيدايش علم منطق

يـكـى از عـلومـى كه از جهان خارج وارد حوزه فرهنگ اسلامى شد و پذيرش عمومى يافت و حتى به عنوان مقدمه اى بر علوم دينى جزء علوم دينى قرار گرفت ، علم منطق است .

عـلم مـنطق از متون يونانى ترجمه شد. واضع و مدون اين علم ارسطاطاليس يونانى است . ايـن عـلم در مـيـان مـسلمين نفوذ و گسترش ‍ فوق العاده يافت ، اضافاتى بر آن شد و به سـر حـد كـمـال رسـيـد بـزرگـتـرين منطقهاى ارسطويى كه در ميان مسلمين تدوين شد منطق الشفاى بو على سينا است . منطق الشفاء چندين برابر منطق خود ارسطو است . متن يونانى ، تـرجـمه عربى ، و هم ترجمه هاى ديگر منطق ارسطو به زبانهاى ديگر اكنون در دست است . منطق ارسطو را حنين بن اسحاق ترجمه كرد و اكنون عين ترجمه موجود است . محققانى كه به زبان يونانى آشنا هستند و ترجمه حنين بن اسحاق را با ساير ترجمه ها مقايسه كرده اند مدعى شده اند كه ترجمه حنين از دقيقترين ترجمه هاست .

در قـرون جـديد، به وسيله فرنسيس بيكن انگليسى و دكارت فرانسوى ، منطق ارسطويى سـخـت مـورد هـجـوم و ايـراد قـرار گـرفـت . گـاهـى آنـرا بـاطـل خـوانـدنـد و گـاهـى بـى فايده اش دانستند. سالها و بلكه دو سه قرن گذشت در حـالى كـه جـهـان اروپـا ايـمان خود را به منطق ارسطويى به كلى از دست داده بود. ولى تـدريجا از شدت حمله و هجوم به آن كاسته شده است . براى ما لازم است مانند عده اى چشم بسته منطق ارسطويى را نپذيريم و همچنين مانند عده اى ديگر چشم بسته آن را محكوم نكنيم بـلكـه تـحـقـيـق كـنـيـم و بـبـيـنـيـم ارزشـى كـه مـنـطـق ارسـطـويـى بـراى خـود قائل است چه ارزشى است . ناچار بايد اول آن را تعريف كنيم و سپس غرض و فايده آن را بـيان نماييم تا ارزش آن روشن گردد. ما بعدا در باب قياس ، ايرادهايى را كه به منطق ارسـطـويـى گـرفـتـه شـده اسـت نقل و انتقاد خواهيم كرد و قضاوت نهايى خود را در آنجا خواهيم نمود.

تعريف منطق

منطق ((قانون صحيح فكر كردن )) است . يعنى قواعد و قوانين منطقى به منزله يك مقياس و مـعـيـار و آلت سـنـجـش اسـت كـه هـرگـاه بـخـواهيم درباره برخى از موضوعات علمى يا فـلسـفـى تـفـكـر و اسـتـدلال كنيم بايد استدلال خود را با اين مقياسها و معيارها بسنجيم و ارزيـابى كنيم كه به طور غلط نتيجه گيرى نكنيم . منطق براى يك عالم و فيلسوف كه از آن اسـتـفـاده مـى كـنـد نـظـيـر شـاقول يا طراز است كه بنا از وجود آنها براى ساختمان اسـتفاده مى كند و مى سنجد كه آيا ديوارى كه بالا برده است عمودى است يا نه ؟ و يا آيا سطحى كه چيده است افقى است يا نه ؟

لهـذا در تعريف منطق مى گويند: آله قانونيه تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فى الفكر. يعنى منطق ابزارى است از نوع قاعده و قانون كه مراعات كردن و به كار بردن آن ذهن را از خطاى در تفكر نگه مى دارد.

فايده منطق

از تـعـريـفـى كه براى منطق ذكر كرديم فايده منطق نيز روشن مى شود. معلوم شد فايده مـنـطـق جـلوگـيـرى ذهـن اسـت از خـطاى در تفكر، ولى از تعريف نامبرده روشن نشد كه منطق چـگـونـه جـلوى خـطـاى در تـفـكـر را مـى گـيـرد. تـوضـيـح كـامـل ايـن مـطـلب مـوقـوف بـه ايـن اسـت كـه مـا قـبـلا ولو اجـمـالا بـا مـسـائل مـنـطـقـى آشـنـا شـده بـاشـيـم . ولى مـا بـه طـور اجمال در اينجا اين مطلب را بيان مى كنيم .

در اينجا لازم است فكر را تعريف كنيم ، زيرا تا تعريف فكر به مفهومى كه منطق در نظر دارد روشـن نـشـود، ابزار بودن منطق براى فكر و به عبارت ديگر ((خطاسنج )) بودن علم منطق براى فكر، روشن نمى شود.

تفكر عبارت است از مربوط كردن چند معلوم به يكديگر براى به دست آوردن معلوم جديد و تـبـديـل كـردن يك مجهول به معلوم . در حقيقت تفكر عبارت است از سير و حركت ذهن از يك مـطـلوب مـجـهـول بـه سـوى يـك سلسله مقدمات معلوم ، و سپس حركت از آن مقدمات معلوم به سوى آن مطلوب براى تبديل آن به معلوم .

لهذا در تعريف فكر گاهى گفته شده است :

((ترتيب امور معلومه لتحصيل امر مجهول )).

گاهى گفته شده است :

((ملاحظه المعقول لتحصيل المجهول )).

و گاهى گفته شده است :

الفكر حركه الى المبادى

و من المبادى الى المراد

ذهـن آنـگـاه كه فكر مى كند و مى خواهد از تركيب و مزدوج كردن معلومات خويش مجهولى را تـبـديـل بـه مـعـلوم كـنـد، بـايـد بـه آن مـعلومات شكل و نظم و صورت خاص بدهد. يعنى مـعـلومـات قـبـلى ذهـن تـنـهـا در صـورتـى مـولد و مـنـتـج مـى شـونـد كـه شـكـل و صـورت خـاصـى بـه آنـهـا داده شـود. مـنـطـق ، قـواعـد و قـوانـيـن ايـن نـظـم و شكل را بيان مى كند.

يـعـنـى منطق به ما توضيح مى دهد كه معلومات ذهنى قبلى تنها در صورتى زاينده خواهند بـود كـه بـر اسـاس مـقـررات مـنـطـقـى شـكـل و صـورت گـرفـتـه بـاشـنـد. اسـاسـا عمل فكر كردن ، چيزى جز نظم دادن به معلومات و پايه قرار دادن آنها براى كشف يك امر جـديـد نـيـسـت . پـس وقـتى كه مى گوييم منطق قانون صحيح فكر كردن است ، و از طرف ديـگـر مـى گوييم فكر عبارت است از حركت و سير ذهن از مقدمات به نتايج ، معنيش اين مى شـود كـه ((منطق كارش اين است كه قوانين درست حركت كردن ذهن را نشان مى دهد)). درست حـركـت كـردن ذهـن چـيـزى جـز درسـت تـرتـيـب دادن و درسـت شكل و صورت دادن به معلومات نيست .

پـس كـار مـنـطـق ايـن اسـت كـه حـركـت ذهـن را در حـيـن تـفـكـر تـحـت كنترل خود قرار مى دهد.

خطاى ذهن

ذهن آنگاه كه تفكر مى كند و امورى را مقدمه براى امرى ديگر قرار مى دهد ممكن است صحيح عـمـل كـنـد و مـمـكـن اسـت دچـار خـطـا گـردد. مـنـشـا خـطـا يـكـى از دو امـر ذيل ممكن است بوده باشد:

1ـ آن مـقـدمـاتـى كه آنها را پايه قرار داده و معلوم فرض كرده خطا و اشتباه باشد يعنى مقدماتى كه مصالح استدلال ما را تشكيل مى دهد فاسد باشد.

2ـ نـظـم و شـكـل و صـورتـى كـه بـه مـقـدمـات داده شـده غلط باشد، يعنى هر چند مصالح استدلال ما صحيح و درست است ولى شكل استدلال ما غلط است .

يـك اسـتـدلال در عـالم ذهـن مـانـنـد يـك سـاخـتـمـان اسـت يـك سـاخـتـمـان آنـگـاه كـامـل اسـت كـه هـم مـصـالحـش بـى عـيـب بـاشـد و هـم شـكـل سـاخـتـمـان روى اصـول صـحـيـح سـاخـتمانى باشد. هر كدام از اينها اگر نباشد آن سـاخـتـمـان قـابل اعتماد نيست . مثلا اگر گفتيم ((سقراط انسان است ، و هر انسانى ستمگر اسـت ، پـس سـقـراط سـتـمـگـر اسـت )) ايـن اسـتـدلال مـا از نـظـر شـكـل و صورت صحيح است اما از نظر ماده و مصالح فاسد است زيرا آنجا كه مى گوييم ((هر انسانى ستمگر است )) درست نيست . اما اگر بگوييم ((سقراط انسان است ، سقراط عـالم اسـت ، پـس انـسـان عـالم اسـت )) مـاده و مـصـالح اسـتـدلال مـا صـحـيـح است و شكل و نظام آن منطقى نيست . لهذا نتيجه غلط است . اين كه چرا شكل و نظام منطقى نيست ، بعدا در باب قياس روشن خواهد شد.

خـطـاسـنـجـى مـنـطـق ارسـطـويـى مـنـحـصـرا مـربـوط اسـت بـه شـكـل و صورت استدلال ، اما سنجش خطاى ماده استدلال از عهده منطق ارسطويى خارج است . لهـذا مـنـطـق ارسـطـويـى را مـنطق صورت مى نامند. اما آيا منطقى در جهان به وجود آمده كه خـطـاسنج ماده و مصالح استدلال باشد يا نه ، مطلبى است كه بعدا در باب قياس در اين باره بحث خواهيم كرد.

از مـجـمـوع آنـچـه گـفـتـه شـد مـعلوم گشت كه ارزش منطق ارسطويى اين است كه خطاسنج عـمـل فـكـر كـردن اسـت ، يـعـنـى خـطـاسـنـج صـورت و شـكـل اسـتـدلالهـاى انـسـانـى اسـت ، امـا ايـن كـه مـنـطـق ، چـه قـوانـيـنـى بـراى درسـت استدلال كردن عرضه مى دارد مطلبى است كه از مطالعه تفصيلى منطق روشن مى شود.

 

درس سوم : موضوع منطق

موضوع منطق چيست ؟ اولا ببينيم معنى موضوع چيست ؟

ثـانـيا ببينيم آيا لازم است هر علمى موضوع داشته باشد؟ ثالثا ببينيم موضوع علم منطق چيست ؟

مـوضـوع يـك عـلم عـبـارت است از آن چيزى كه آن علم در اطراف آن بحث مى كند، و هر يك از مـسـائل آن عـلم را در نـظـر بـگـيـريـم خـواهـيـم ديـد بـيـانـى اسـت از يـكـى از احـوال و خـواص و آثـار آن عـبـارتى كه منطقيين و فلاسفه در تعريف موضوع علم به كار برده اند اينست : موضوع كل علم هو مايبحث فيه عن عوارضه الذاتيه يعنى موضوع هر علم آن چيزى است كه آن علم درباره عوارض ذاتى آن بحث مى كند.

اين دانشمندان به جاى اينكه بگويند موضوع هر علمى عبارت است از آن چيزى كه آن علم از احـوال و خـواص و آثـار او بـحـث مـى كـنـد بـه جـاى احـوال و آثـار، كلمه قلمبه ((عوارض ذاتيه )) را به كار برده اند. چرا؟ بى جهت ؟ نه ، بـى جـهـت نـيـست ، آنها ديده اند كه احوال و آثارى كه به يك چيز نسبت داده مى شود بردو قـسـم اسـت : گاهى واقعا مربوط به خود او است ، و گاهى مربوط به خود او نيست بلكه مربوط به چيزى است كه با او يگانگى دارد.

مـثـلا مـى خـواهيم در احوال انسان بحث كنيم . خواه ناخواه از آن جهت كه انسان حيوان هم هست و با حيوان يگانگى دارد، خواص حيوان هم در او جمع است . از اينرو كلمه عرض ذاتى را به كـار بـرده انـد و آن كـلمـه را بـا تعريفى مخصوص مشخص كرده اند كه اين اشتباه از بين برود و به اصطلاح عوارض غريبه خارج شود.

امااين كه تعريف عرض ذاتى چيست ؟ از حدود اين درسها خارج است .

اكنون ببينيم آيا لازم است كه هر علمى موضوع معينى داشته باشد يا نه ؟

چـيزى كه قطعى و مسلم است اينست كه مسائل علوم از لحاظ ارتباط با يكديگر همه يك جور نـيـسـتـنـد. هـر عـده اى از مسائل مثل اينست كه يك خانواده مخصوص مى باشند، و باز يك عده ديـگـر، خـانـواده ديـگـر هـمـچـنـانـكـه مـجـمـوعـى از خـانـواده هـا احـيـانـا در حـكـم يـك فـامـيـل انـد و مـجـمـوعـى ديـگـر از خـانـواده هـا در حـكـم فاميل ديگر.

مـثـلا يـك سـلسـله مـسائلى كه مسائل حساب ناميده مى شوند رابطه شان با يكديگر آنقدر نـزديـك اسـت كـه در حـكـم افـراد يـك خـانـواده انـد، و يـك عـده مسائل ديگر كه هندسه ناميده مى شوند افراد يك خانواده ديگر به شمار مى روند خانواده حـسـاب و خـانـواده هـنـدسـه بـا يـكـديـگـر قـرابـت دارنـد و جـزء يـك فاميل به شمار مى روند كه آنها را رياضيات مى ناميم .

پـس قـدر مـسلم اين است كه ميان مسائل علمى پيوندهايى وجود دارد. اكنون مى خواهيم ببينيم ريـشـه ايـن پـيـونـدهـا در كـجـا اسـت ؟ چـگـونـه اسـت كـه مـسـائل حـسـاب بـاهم اين اندازه قرابت دارند كه يك خانواده به شمار مى روند و روى همه آنها يك نام گذاشته شده و علم جداگانه و مستقلى قلمداد شده اند؟

در اينجا دو نظريه است :

1ـ عـلت ايـن امـر ايـن است كه مسائل هر علمى بالاخره در اطراف يك حقيقت معينى بحث مى كند مـثلا علت هم خانواده بودن مسائل حساب اين است كه همه آنها در اطراف عدد و خواص و آثار اعـداد است . و هم خانوادگى و قرابت مسائل هندسى اين است كه همه آنها در اطراف مقدار مى بـاشـنـد. پـس آن چـيـزى كـه مـسائل علوم را به يكديگر پيوند مى دهد همان چيزى است كه مـسـائل آن عـلم در اطـراف آن بـحث مى كند، يعنى موضوع آن علم . و اگر چنين چيزى در كار نـبـود قـرابـتـهـا و پـيـوندها در ميان مسائل علوم نبود، يك مسئله حساب با يك مسئله ديگر از حـسـاب هـمـان رابطه را داشت كه با يك مسئله پزشكى يا فيزيكى دارد. از اينرو هر علمى نـيـازمـنـد به موضوع است ، و تمايز علوم از يكديگر نيز ناشى از تمايز موضوعات آن علوم است .

2ـ نـظـريـه دوم ايـن است كه پيوند مسائل علوم با يكديگر ناشى از آثار و فوايدى است كـه بـر آنـهـا مـترتب مى شود. فرضا يك عده مسائل در اطراف يك موضوع معين نباشد، هر مـسـئله اى مـربـوط بـه مـوضـوع جـداگـانـه اى بـاشـد، اگـر آن مسائل از لحاظ اثر و فايده و غرضى كه به دانستن آنها تعلق مى گيرد وحدت و اشتراك داشته باشند كافى است كه قرابت و هم خانوادگى ميان آنها برقرار گردد، و ضمنا آنها را از مسائل ديگرى كه علم ديگر به شمار مى رود متمايز كند.

ولى ايـن نـظـريـه صـحيح نيست ، اينكه يك عده مسائل از لحاظ اثر و فايده و غرضى كه بـه دانـسـتـن آنـهـا تـعـلق مـى گيرد وحدت و سنخيت پيدا مى كنند ناشى از شباهت ذاتى آن مسائل به يكديگر است ، و شباهت ذاتى آن مسائل به يكديگر ناشى از اين است كه همه آن مسائل از حالات و عوارض موضوع واحدى مى باشند.

اكنون ببينيم موضوع علم منطق چيست و علم منطق دراطراف چه موضوعى بحث مى كند؟

مـوضـوع عـلم مـنـطـق عـبـارت اسـت از ((مـعـرف و حـجـت )). يـعـنـى مسائل منطق يا درباره معرفها يعنى تعريفات بحث مى كند، يا درباره حجتها يعنى درباره اسـتـدلالهـا. عـجـالتا كافى است بدانيم كه در همه علوم مجموعا دو كار صورت مى گيرد يـكـى ايـن كـه يـك سـلسله امور. تعريف مى شوند، و ديگر اينكه براى اثبات يك سلسله احكام ، استدلال مى شود و دليل آورده مى شود. در همه علوم اين دو كار صورت مى گيرد.

عـلم مـنـطـق مـى خـواهـد بـه مـا راه صـحـيـح تـعـريـف كـردن و صـحـيـح اسـتـدلال كـردن را بـيـامـوزانـد. در درسـهاى آينده معرف و حجت را كه موضوع علم منطق مى باشند بهتر خواهيم شناخت .

 

درس چهارم : تصور و تصديق

تقسيم علم و ادراك به تصور و تصديق

مـنـطقيين اسلامى بحث خود را در منطق از تعريف ((علم )) و ((ادراك )) آغاز مى كنند و سپس آن را بـه دو قـسـم تـصور و تصديق تقسيم مى نمايند و منطق را مجموعا دو بخش مى كنند: بـخـش تـصورات و بخش تصديقات . هر يك از تصور و تصديق از نظر منطقيين منقسم مى شود به دو قسم :

1ـ ضرورى يا بديهى

2ـ نظرى يا اكتسابى

تـفـكـر و اسـتدلال ـ كه منطق ارسطويى مدعى است كه قوانين صحت آنرا بيان مى كند ـ اين اسـت كـه ذهـن از تـصـورات ضـرورى و بـديهى به تصورات نظرى و اكتسابى دست مى يـابـد و احـيـانـا آن تـصـورات اكـتـسـابـى را سـرمـايـه تـحـصـيـل و دسـت يـابى به يك سلسله تصورات نظرى و اكتسابى ديگر قرار مى دهد و هـمـچـنين تصديقات ضرورى و بديهى را وسيله كشف يك عده تصديقات نظرى و اكتسابى قـرار مـى دهـد و آنـهـا را نـيـز بـه نـوبـه خـود وسـيـله تحصيل و دست يابى يك سلسله تصديقات ديگر مى سازد.

از ايـنـرو لازم اسـت مـا قـبـل از هـر بـحـث ديـگـر، عـلم و ادراك ، و سـپس تصور و تصديق و ضرورى و بديهى را تعريف كنيم .

علم و ادراك

انـسـان در خـود حـالتـى مـى يابد كه نام آن حالت را علم يا ادراك يا دانايى يا آگاهى و امـثـال ايـنـهـا مـى گـذارد. نـقـطـه مـقـابـل عـلم و ادراك ، جهل و ناآگاهى است .

مـا وقـتـى كـه شـخـصى را كه تاكنون نديده بوديم مى بينيم ، يا شهرى را كه تاكنون نرفته بوديم ، مشاهده مى كنيم ، احساس مى كنيم كه اكنون در خود و همراه خود چيزى داريم كـه قبلا نداشتيم ، و آن عبارت است از تصويرى از آن شخص و تصوير يا تصويراتى از آن شهر.

حـالت اول مـا را كـه ايـن تـصـويـرات را نـداشـتـيـم و مـنـفـى بـود، جـهـل مـى نـامـنـد، و حـالت دوم مـا كـه اثـبـاتـى اسـت و تـصـويـراتـى از آنها داريم و اين تصويرات ، ما را با آن اشياء كه واقعيات خارجى مى باشند مربوط مى كنند، علم ياادراك ناميده مى شود.

پـس مـعـلوم مـى شود ذهن ما حالتى شبيه نقش پذيرى و صورت پذيرى اجسام را دارد، با ايـن تـفاوت كه نقشهاى اجسام ، آن اجسام را با اشياء خارجى مربوط نمى كند يعنى آنها را نـسـبـت بـه آن اشـيـاء آگـاه نمى سازد، اما صورتها و نقشهاى ذهن ، ما را با اشياء خارجى مربوط مى كند و نسبت به آنها آگاه مى سازد. چرا؟ چه تفاوتى در كار است ؟

جواب اين چرا و اين تفاوت را فلسفه مى دهد نه منطق .

پس علم صورتى از معلوم است در ذهن . لهذا در تعريف علم و ادراك گفته شده :

العـلم هـوالصـوره الحاصله من الشى ء عند العقل . يعنى ادراك عبارت است از صورتى كه از يك شى ء در ذهن پديد مى آيد.

انـقـسـام عـلم بـه تـصـور و تـصـديـق از ايـن جـهـت است كه علم ما به اشياء گاهى به اين شـكـل اسـت كـه ذهـن مـا حـكـم مـى كـنـد بـه وجـود يـا عدم نسبتى ميان اشياء، يعنى علم ما به شـكـل قـضـاوت مـيـان دو چـيـز اسـت و حـالت قـضـائى دارد، و گـاهـى بـه ايـن شكل نيست .

اول مـثـل عـلم مـا به اين كه هوا گرم است يا هوا گرم نيست ، راستى خوب است ، دروغ خوب نيست . تصديق عبارت است از قضاوت ذهن ميان دو شى ء. اين حالت قضائى ذهن را تصديق مى نامند.

 

اما ذهن هميشه در ارتباط علمى خود با اشياء، حالت قضائى به خود نمى گيرد گاهى آنها را از نـظـر مـى گـذرانـد بـدون آنـكـه حكمى درباره آنها بكند. در صورتى هم كه حالت قـضـائى بـه خـود مـى گيرد و ميان دو شى ء حكم مى كند، حكم و قضاوت يك چيز است كه تـصـديـق ناميده مى شود و صورتهايى كه از محكوم عليه و محكوم به يعنى دو چيزى كه ذهـن مـيـان آنـهـا حكم كرده است (در ذهن حاصل مى شود) چيز ديگر است . صورتهايى كه ذهن ميان آنها حكم مى كند تصوراست .

پس وقتى كه در ذهن خود حكم مى كنيم به اينكه هوا گرم است ، آن حكم تصديق است ، و اما صورت ذهنى هوا و صورت ذهنى گرمى تصور است .

 

تـقسيم علم به تصور و تصديق اولين بار به وسيله حكيم عاليقدر اسلامى ((ابونصر مـحـمـدبـن طـرخـان فـارابـى )) ابـداع و عـنـوان شـد و مـورد قـبـول حـكـمـا و مـنـطقيين بعد قرار گرفت . منطقيين اسلامى در دوره هاى متاخر اين تقسيم را پـايه قرار داده ابواب منطق را به دو قسم منقسم كردند: قسم تصورات و قسم تصديقات ، در صورتى كه قبلا ابواب منطق به اين ترتيب از هم جدا نشده بودند.

 

ضرورى و نظرى

هـمـچـنـانـكـه گـفـتـيـم ، از جـمله اصطلاحاتى كه در منطق و فلسفه زياد به چشم مى خورد اصطلاح ضرورى (بديهى ) ونظرى است . لازم است در اين باره نيز توضيحى بدهيم :

هر يك از تصور و تصديق بر دو قسم مى باشند: يا بديهى هستند و يا نظرى .

بـديـهـى عـبـارت است از ادراكى كه نياز به نظر يعنى فكر نداشته باشد، و اما نظرى عبارت است از ادراكى كه نياز به نظر و فكر داشته باشد.

بـه عـبـارت ديـگر: بديهى آن است كه خودبخود معلوم است و نظرى آن است كه خودبخود معلوم نيست بلكه بايد وسيله شى ء يا اشياء ديگر معلوم شود.

به تعبير ديگر بديهى آن است كه معلوم شدنش نيازمند به فكر نيست و اما نظرى آن است كه معلوم شدنش نيازمند به فكر است .

مـى گـويند مثلا تصور حرارت و برودت احتياجى به فكر ندارد پس ‍ بديهى مى باشند اما تصور ملك و جن نيازمند به فكر است پس اين تصورات نظرى مى باشند.

امـا حـقيقت اين است كه فرقى ميان تصور حرارت و برودت و تصور جن و ملك از اين لحاظ نـيـسـت . حـرارت و بـرودت همان اندازه احتياج به فكر و تعريف دارند كه جن و ملك دارند. تـفـاوتـى كـه مـيـان حـرارت و بـرودت و مـيـان جن و ملك هست ، در ناحيه تصديق به وجود آنـهاست . تصديق به وجود حرارت و برودت نيازى به فكر ندارد، اما تصديق به وجود جن و ملك نيازمند به فكر است .

تـصـورات بـديـهـى عبارت است از تصورات روشن و واضحى كه هيچگونه ابهام در آنها وجـود نـداشـتـه بـاشـد، بـر خـلاف تـصـورات نـظرى كه احتياج به تشريح و توضيح دارند.(5)

امـاتـصـديـقـات : ذهـن در قـضـاوت و حـكـم مـيـان دو چـيـز گـاهـى نـيـازمـنـد بـه دليل است و گاهى بى نياز از دليل است يعنى گاهى تصور دو طرف نسبت كافى است كه ذهن جزم و يقين به وجود يا عدم نسبت كند و گاهى كافى نيست ، بايد دليلى در كار باشد تا ذهن ميان دو طرف نسبت حكم كند.

مـثـلا: ايـن كـه ((پـنـج از چـهـار بـزرگـتـر اسـت )) نـيـازى بـه فـكـر و اسـتـدلال نـدارد، و امـا ايـن كـه 225 = 15 * 15 نـيـازمـنـد بـه فـكـر و استدلال است . همچنين اين كه ((جمع ميان نقيضين ممتنع است )) از تصديقات بديهى است ، و اما اين كه ((ابعاد جهان آيا متناهى يا نامتناهى است ؟)) نظرى است .

 

درس پنجم : كلى و جزئى

يـكـى ديـگـر از بـحـثـهـاى مـقـدماتى منطق بحث كلى و جزئى است . اين بحث اولا و بالذات مـربـوط بـه تـصـورات اسـت و ثـانـيـا و بـالعـرض مـربوط به تصديقات است . يعنى تـصـديـقـات ـ چـنـانـكـه بـعـدا خواهد آمد ـ به تبع تصورات ، متصف به كليت و جزئيت مى گردند.

تـصـوراتـى كـه از اشـياء داريم و با لغات و الفاظ خود آنها را بيان مى كنيم دوگونه است تصورات جزئى و تصورات كلى .

تـصـورات جـزئى يـك سـلسـله صـورتـهـا اسـت كـه جـز بـر شـخـص واحـد قـابـل انـطـبـاق نـيـسـت . در مـورد مـصـداق ايـن تـصـورات كـلمـاتـى از قـبيل ((چندتا))، ((كداميك )) معنى ندارد. مانند تصور ما از افراد و اشخاص معين انسانها مـانـنـد حـسـن ، احـمـد، محمود. اين صور ذهن ما فقط بر فرد خاص صدق مى كند نه بيشتر. نـامـهـائى كـه روى ايـنـگـونـه افـراد گـذاشـتـه مـى شـود مـثـل حسن ، احمد، اسم خاص ناميده مى شود. همچنين ما تصورى از شهر تهران و تصورى از كـشـور ايـران و تـصـورى از كـوه دماوند و تصورى از مسجد شاه اصفهان داريم . همه اين تصورات جزئى مى باشند.

ذهـن مـا عـلاوه بـر ايـن تـصـورات ، يك سلسله تصورات ديگر هم دارد و يك سلسله نامهاى ديـگـر بـراى نـشـان دادن آن معانى و تصورات وجود دارد مانند تصورى كه از انسان و از آتـش و از شـهـر و كـوه و امثال اينها داريم و براى فهماندن اين معانى و تصورات نامهاى مـزبـور را بـه كـار مـى بـريم كه اسم عام خوانده مى شوند. اين سلسله معانى و مفاهيم و تـصـورات را كـلى مـى نـامـيـم زيـرا قـابـل انطباق بر افراد فراوانى مى باشند و حتى قابليت انطباق بر افراد غيرمتناهى دارند.

مـعـمـولا در كـارهاى عادى خود سروكار ما با جزئيات است ، مى گوييم حسن آمد، حسن رفت ، شـهـر تـهـران شـلوغ است ، كوه دماوند مرتفع ترين كوههاى ايران است . اما آنجا كه وارد مـسائل علمى مى شويم سروكارمان با كليات است ، مى گوييم مثلث چنين است ، دايره چنان اسـت ، انـسـان داراى فـلان غـريـزه است كوه چه نقشى دارد، شهر بايد چنين و چنان باشد. ادراك كـلى ، عـلامـت رشد و تكامل انسان در ميان جانداران است . راز موفقيت انسان بر خلاف حـيـوانـات بـه درك قـوانـيـن جـهـان و اسـتـخـدام آن قـوانـيـن و ايـجـاد صـنـايـع و تشكيل فرهنگ و تمدن ، همه در ادراك كليات نهفته است . منطق كه ابزار صحيح فكر كردن است ، هم با جزئى سروكار دارد هم با كلى ، ولى بيشتر سروكارش با كليات است .

نسب اربعه

از جـمـله مـسـائلى كـه لازم اسـت دانـسـتـه شـود، انـواع رابطه و نسبتى است كه دو كلى با يـكـديـگـر مـمـكـن اسـت داشـتـه بـاشـنـد. هـر كـلى را نـظـر بـه ايـن كـه شـامـل افـراد بـسـيـارى اسـت ، اگـر آن را بـا يـك كـلى ديـگـر كـه آن نـيـز شـامـل يـك سـلسـله افـراد اسـت مـقـايـسـه كـنـيـم يـكـى از چـهـار نـسـبـت ذيل را با يكديگر خواهند داشت :

تباين .

تساوى .

عموم و خصوص مطلق .

عموم و خصوص من وجه .

زيرا يا اين است كه هيچيك از اين دو كلى بر هيچيك از افراد آن كلى ديگر صدق نمى كند و قلمرو هر كدام از اينها از قلمرو ديگرى كاملا جدا است . در اين صورت نسبت ميان اين دو كلى نسبت تباين است و آن دو كلى را ((متباينين )) مى خوانند.

و يـا هـر يـك از ايـن دو بر تمام افراد ديگرى صدق مى كند، يعنى قلمرو هر دو كلى يكى اسـت . در ايـن صـورت نـسـبـت مـيـان ايـن دو كـلى نـسـبـت ((تـسـاوى )) است و آن دو كلى را ((متساويين )) مى خوانند.

و يـا ايـن است كه يكى بر تمام افراد ديگرى صدق مى كند و تمام قلمرو آنرا در بر مى گـيرد اما ديگرى تمام قلمرو اولى را در بر نمى گيرد بلكه بعضى از آن را در بر مى گـيرد. در اين صورت نسبت ميان آن دو كلى ، نسبت ((عموم و خصوص مطلق )) است و آن دو كلى را ((عام و خاص مطلق )) مى خوانند.

و يا اين است كه هر كدام از آنها بر بعضى از افراد ديگرى صدق مى كند و در بعضى از قلمروهاى خود با يكديگر اشتراك دارند و اما هر كدام برافرادى صدق مى كند كه ديگرى صـدق نـمـى كـنـد يعنى هر كدام قلمرو جداگانه نيز دارند. در اين صورت نسبت ميان آن دو كلى ((عموم و خصوص من وجه )) است و آن دو كلى را ((عام و خاص من وجه )) مى خوانند.

اول : مـثـل انـسـان و درخـت ، كـه هـيـچ انـسـان درخـت نـيست و هيچ درخت انسان نيست ، نه انسان شامل (افراد) درخت مى شود و نه درخ شامل افراد انسان مى شود، نه انسان چيزى از قلمرو درخت را در بر مى گيرد و نه درخت چيزى از قلمرو انسان را.

دوم : مـثـل انسان و تعجب كننده كه هر انسانى تعجب كننده است و هر تعجب كننده انسان است ، قلمرو انسان همان قلمرو تعجب كننده است و قلمرو تعجب كننده همان قلمرو انسان است .

سوم : مانند انسان و حيوان ، كه هر انسانى حيوان است اما هر حيوانى انسان نيست (مانند اسب كـه حـيـوان اسـت ولى انـسـان نـيـسـت ) بـلكـه بـعـضـى حـيـوانـهـا انـسـان انـد مثل افراد انسان كه هم انسان اند و هم حيوان .

چـهـارم : مـانـنـد انـسـان و سـفـيـد، كـه بـعضى انسانها سفيدند و بعضى سفيدها انسان اند (انـسـانهاى سفيدپوست ) اما بعضى انسانها سفيد نيستند (انسانهاى سياه و زرد) و بعضى سـفـيـدهـا انسان نيستند (مانند برف كه سفيد هست ولى انسان نيست .) در حقيقت دو كلى متباين مـانـنـد دو دايـره اى هـسـتـنـد كـه از يـكـديـگـر جـدا هـسـتـنـد و از داخـل يـكـديگر نمى گذرند. دو كلى متساوى ، مانند دو دايره اى هستند كه بر روى يكديگر قرار گرفته اند و كاملا بر يكديگر منطبقند. دو كلى عام و خاص مطلق ، مانند دو دايره اى هـسـتـنـد كـه يـكـى كـوچـكـتـر از ديـگـرى اسـت و دايـره كـوچـكـتـر در داخـل دايـره بـزرگـتـر قرار گرفته است . و دو كلى عام و خاص من وجه مانند دو دايره اى هستند كه متقاطعند و با دو قوس يكديگر را قطع كرده اند.

در مـيـان كـليـات فـقـط هـمـيـن چـهـار نـوع نـسـبـت مـمـكـن اسـت بـرقـرار بـاشد. نسبت پنجم مـحـال است ، مثل اينكه فرض كنيم يك كلى شامل هيچيك از افراد ديگرى نباشد ولى ديگرى شامل تمام يا بعضى افراد آن بوده باشد.

كليات خمس

از جـمـله مـبـاحـث مـقـدمـاتى كه منطقيين معمولا آن را ذكر مى كنند، مبحث كليات خمس است . بحث كـليـات خـمـس مـربـوط اسـت بـه فـلسـفـه نـه مـنـطـق . فـلاسـفـه در مـبـاحـث مـاهـيـت بـه تـفـصـيـل در ايـن مـورد بـحـث مـى كـنـنـد. ولى نـظـر بـه ايـن كه بحث درباره ((حدود)) و ((تـعـريـفـات )) مـتوقف به آشنائى با كليات خمس است ، منطقيين اين بحث را مقدمه براى باب ((حدود)) مى آورند و به آن نام ((مدخل )) يا ((مقدمه )) مى دهند.

مى گويند هر كلى را كه نسبت به افراد خود آن كلى در نظر بگيريم و رابطه اش را با افراد خودش بسنجيم از يكى از پنج قسم ذيل خارج نيست :

1ـ نوع .

2ـ جنس .

2ـ فصل .

4ـ عرض عام .

5ـ عرض خاص .

زيـرا يـا آن كـلى عـيـن ذات و مـاهيت افراد خود است و يا جزء ذات و يا خارج از ذات ، و آنكه جزء ذات افراد خود است يا اعم است از ذات و يا مساوى است با ذات ، و همچنين اگر خارج از ذات بـاشـد يـا اعـم از ذات است يا مساوى با ذات . آن كلى كه تمام ذات و تمام ماهيت افراد اسـت نـوع اسـت ، و آن كـلى كه جزء ذات افراد خود است ولى جزء اعم است جنس ‍ است ، و آن كـلى كـه جـزء ذات افـراد اسـت ولى جـزء مـسـاوى اسـت فصل است ، و آن كلى كه خارج از ذات افراد است ولى اعم از ذات افراد است عرض عام است ، و آن كلى كه خارج از ذات افراد است ولى مساوى با ذات است عرض خاص است .

اول : مـانـنـد انـسـان ، كـه مـعنى انسانيت بيان كننده تمام ذات و ماهيت افراد خود است . يعنى چـيـزى در ذات و مـاهـيـت افـراد (انـسـان ) نـيـسـت كـه مـفـهـوم انـسـان شامل آن نباشد. همچنين مفهوم و معنى خط كه بيان كننده تمام ذات و ماهيت افراد خود است .

دوم : مـانـنـد حـيـوان ، كـه بـيـان كننده جزئى از ذات افراد خود است ، زيرا افراد حيوان از قـبـيل زيد و عمرو و اسب و گوسفند و غيره حيوان اند و چيز ديگر، يعنى ماهيت و ذات آنها را حـيـوان تـشـكـيـل مى دهد به علاوه يك چيز ديگر، مثلا ناطق در انسانها. و مانند ((كم )) كه جـزء ذات افـراد خـود از قـبـيـل خـط و سـطح و حجم است همه آنها كمند به علاوه چيز ديگر. يعنى كميت جزء ذات آنها است نه تمام ذات آنها و نه چيزى خارج از ذات آنها.

سـوم : مـانـنـد نـاطـق ، كـه جـزء ديـگـر مـاهـيـت انـسـان اسـت و ((متصل يك بعدى )) كه جزء ديگر ماهيت خط است .

چهارم : مانند راهرونده (ماشى )، كه خارج از ماهيت افراد خود است ، يعنى راه رفتن جزء ذات يـا تـمـام ذات رونـدگـان نـيست ولى در عين حال به صورت يك حالت و يا عارض در آنها وجود دارد، اما اين امر عارض ، اختصاص به افراد يك نوع ندارد بلكه در انواعى از حيوان وجود دارد و بر هر فردى كه صدق مى كند از ذات و ماهيت آن فرد اعم است .

پـنـجـم : مـانـنـد تـعـجـب كننده ، كه خارج از ماهيت افراد خود (همان افراد انسان ) است و به صورت يك حالت و يك عرض در آنها وجود دارد، و اين امر عرضى اختصاص دارد به افراد يك ذات و يك نوع و يك ماهيت يعنى نوع انسان .(6)

درس ششم : حدود و تعريفات

مـبـحـث كـلى كه ذكر شد مقدمه اى است براى حدود و تعريفات ، يعنى آنچه وظيفه منطق است ايـن اسـت كـه بـيـان كـنـد طـرز تـعريف كردن يك معنى چگونه است و يا بيان كند كه طرز صـحيح اقامه برهان براى اثبات يك مطلب به چه صورت است ؟ و چنانكه مى دانيم قسم اول مـربـوط مـى شـود بـه تـصـورات ، يـعـنـى بـه مـعـلوم كـردن يـك مـجـهـول تصورى از روى معلومات تصورى ، و قسم دوم مربوط مى شود به تصديقات ، يعنى معلوم كردن يك مجهول تصديقى از روى معلومات تصديقى .

بـه طـور كلى تعريف اشياء پاسخگوئى به ((چيستى )) آنها است ، يعنى وقتى كه اين سـوال بـراى مـا مـطـرح مـى شـود كـه فـلان شـى ء چـيست ؟ در مقام تعريف آن بر مى آييم بـديـهـى اسـت كـه هـر سـوالى در مـورد يـك مـجـهـول اسـت . مـا هنگامى از چيستى يك شى ء سـوال مـى كـنـيـم كـه مـاهـيـت و حـقـيـقـت آن شـى ء و لااقـل مرز مفهوم آن شى ء كه كجا است و شـامـل چـه حـركـاتـى مـى شـود و شـامـل چـه حـركـاتـى نـمـى شـود بـر مـا مجهول باشد.

اين كه حقيقت و ماهيت يك شى ء بر ما مجهول باشد به معنى اين است كه ما تصور صحيحى از آن نداريم . پس اگر بپرسيم خط چيست ؟ سطح چيست ؟ ماده چيست ؟ قوه چيست ؟ حيات چيست ؟ حـركـت چـيـسـت ؟ هـمـه ايـنـهـا بـه مـعـنـى ايـن اسـت كـه مـا يـك تـصـور كامل و جامعى از حقيقت اين امور نداريم و مى خواهيم تصور صحيحى از آن داشته باشيم ، و حـد كـامـل يـك مـفـهـوم از نـظر مرز بر ما مجهول است ، يعنى طورى است كه در مورد بعضى افراد ترديد مى كنيم كه آيا داخل در اين مفهوم هست يا نيست ، مى خواهيم آن طور روشن شود كـه بـه اصـطـلاح ، جـامـع افـراد و مـانـع اغـيـار بـاشـد. و چـنـانكه مى دانيم در همه علوم قـبـل از هـر چـيزى نياز به يك سلسله تعريفات براى موضوعاتى كه در آن علم طرح مى گـردد پـيـدامـى شـود، و البـتـه تـعـريـفـات در هـر عـلمـى غـيـر از مسائل آن علم است يعنى خارج از (آن ) علم است و اضطرارا آورده مى شود. كار منطق در بخش تصورات اين است كه راه صحيح تعريفات را به ما ارائه دهد.

 

سؤ الها

ايـنـجـا مـنـاسـب است كه به يك مطلب اشاره شود، و آن اين كه سوالاتى كه بشر در مورد مـجـهـولات خـود مـى كـند يك جور نيست ، انواع متعدد است ، و هر سوالى فقط در مورد خودش درسـت اسـت ، و بـه هـمـيـن جـهـت الفـاظـى كـه در لغـات جـهـان بـراى سـوال وضع شده است متعدد است ، يعنى در هر زبانى چندين لغت سوالى وجود دارد. تنوع و تعدد لغتهاى علامت تنوع سوالها است ، و تنوع سوالها علامت تنوع مجهولات انسان است ، و پـاسـخـى كـه بـه هـر سـوال داده مـى شـود غـيـر از پـاسـخـى اسـت كـه بـه سوال ديگر بايد داده شود. اينك انواع سوالها:

1ـ سوال از چيستى چيست ؟ ماهو؟

2ـ سوال از هستى : آيا هست ؟ هل ؟

3ـ سوال از چگونگى : چگونه ؟ كيف ؟

4ـ سوال از چندى : چقدر است ؟ چند تا است ؟ كم ؟

5ـ سوال از كجايى : كجا است ؟ اين ؟

6ـ سوال از كى : چه زمانى ؟ متى ؟

7ـ سوال از كيستى : چه شخصى ؟ من هو؟

8ـ سوال از كدامى : كداميك ؟ اى ؟

9ـ سـوال از چـرايـى : عـلت چـيـسـت ؟ يـا فـايـده چـيـسـت ؟ و يـا بـه چـه دليل ؟

پـس مـعـلوم مـى شـود وقـتـى كـه دربـاره يـك شـى ء مـجـهـولى سـوال داريـم مـجـهـول ما به چند گونه مى تواند باشد، و قهرا پرسش ما چندگونه مى تواند باشد، گاهى مى پرسيم كه مثلا الف چيست ؟ گاهى مى پرسيم كه آيا الف هست ؟ و گـاهـى مـى پـرسيم چگونه است ؟ و گاه : چه مقدار است و يا چند عدد است ؟ و گاه : كجا اسـت ؟ وگـاه : در چـه زمـانى ؟ و گاه : كيست و چه شخصى است ؟ و گاه : كدام فرد است و گاه : چرا و به چه علتى و يا براى چه فايده اى و يابه چه دليلى ؟

مـنـطق عهده دار پاسخ به هيچيك از اين سوالات كه درباره اشياء خارجى مى شود نيست . آن كـه عـهـده دار پـاسـخ بـه ايـن سـئوالات اسـت فـلسـفـه و عـلوم اسـت . در عـيـن حـال مـنـطق با پاسخ همه اينها كه فلسفه و علوم مى دهند سروكار دارد. يعنى خود به اين پـرسـشها پاسخ نمى گويد، اما طرز پاسخگويى صحيح را ارائه مى دهد. در حقيقت منطق نـيـز بـه يـكـى از چـگـونـگـيـهـا پـاسـخ مـى دهد و آن چگونگى تفكر صحيح است ، اما اين چگونگى از نوع ((چگونه بايد باشد)) است نه از نوع ((چگونه هست ))(7)

نظر به اين كه به استثناى سوال اول و سـوال هـشـتـم هـمـه سـوالات ديـگـر را بـا كـلمـه ((آيـا)) در فـارسـى و يـا ((هـل )) در عـربـى مـى تـوان طـرح كـرد مـعـمـولا مـى گـويـنـد هـمـه سـوالات در سـه سوال عمده خلاصه مى شود:

چيست ؟ ما؟

آيا؟ هل ؟

چرا؟ لم ؟

حاجى سبزوارى در منظومه منطق مى گويد:

اس المـطـالب ثـلاثـه عـلم

مـطـلب ((مـا)) مـطـلب ((هل )) مطلب ((لم ))

از مـجـمـوع آنـچه گفته شد معلوم گشت كه اگر چه تعريف كردن يك شى ء بر عهده منطق نـيـسـت (بلكه از وظائف فلسفه است ) اما منطق مى خواهد راه درست تعريف كردن را بياموزد. در حقيقت اين راه را به حكمت الهى مى آموزد.

 

حد و رسم

در مـقـام تعريف يك شى ء اگر بتوانيم به كنه ذات او پى ببريم يعنى اجزاء ماهيت آن را كـه عـبـارت اسـت از اجـنـاس و فـصـول آن ، تـشـخـيـص بدهيم و بيان كنيم ، به كاملترين تعريفات دست يافته ايم و چنين تعريفى را ((حدتام )) مى گويند.

امـا اگـر بـه بـعـضـى ازاجـزاء مـاهـيـت شـى ء مـوردنـظر دست يابيم نه به همه آنها چنين تـعـريـفـى را ((حـد ناقص )) مى خوانند. اگر به اجزاء ذات و ماهيت شى ء دست نيابيم ، بـلكـه صـرفا به احكام و عوارض آن دست بيابيم و يا اصلا هدف ما صرفا اين است كه مـرز يـك مـفـهـوم را مـشـخـص سـازيـم كـه شـامـل چـه چـيـزهـايـى هـسـت و شـامـل چـه چـيـزهـايـى نيست ، در اين صورت اگر دسترسى ما به احكام و عوارض در حدى بـاشـد كـه آن شـى ء را كـامـلا مـتـمايز سازد و از غير خودش مشخص كند، چنين تعريفى را ((رسم تام )) مى نامند. اما اگر كاملا مشخص نسازد آن را ((رسم ناقص )) مى خوانند.

مثلا در تعريف انسان اگر بگوييم : ((جوهرى است جسمانى (يعنى داراى ابعاد) نموكننده ، حيوان ، ناطق )) حد تام آن را بيان كرده ايم ، اما اگر بگوييم : ((جوهرى است جسمانى ، نـمو كننده حيوان )) حد ناقص ‍ است . اگر در تعريفش بگوييم : ((موجودى است راهرونده مـسـتـقـيـم القـامـه ، پـهـن نـاخـن ))، ((رسـم تام )) است ، و اگر بگوييم ((موجودى است راهرونده ))، ((رسم ناقص )) است .

در مـيـان تعريفات ، تعريف كامل ((حد تام )) است ، ولى متاسفانه فلاسفه اعتراف دارند كـه بـه دسـت آوردن ((حـدتـام )) اشـيـاء چون مستلزم كشف ذاتيات اشياء است و به عبارت ديـگـر مـسـتـلزم نـفـوذ عـقـل در كـنه اشياء است ، كار آسانى نيست . آنچه به نام حد تام در تعريف انسان و غيره مى گوييم خالى از نوعى مسامحه نيست :(8)

و چـون فلسفه كه ((تعرف به دست دادن )) وظيفه آن است ازانجام آن اظهار عجز مى كند، طـبـعـا قـوانين منطق در مورد حد تام نيز ارزش خود را از دست مى دهد، لهذا ما بحث خود را در باب حدود و تعريفات به همين جا خاتمه مى دهيم .

درس هفتم : بخش تصديقات

ازايـنـجـا بـحث ((تصديقات )) آغاز مى شود. اول بايد قضيه را تعريف كنيم و سپس به تـقـسـيـم قـضايا بپردازيم و آنگاه احكام قضايا را ذكر كنيم . پس در سه مرحله بايد كار كنيم : تعريف . تقسيم . احكام .

براى اين كه قضيه را تعريف كنيم مقدمه اى بايد ذكر كنيم كه مربوط به الفاظ است :

گـر چـه مـنـطـق سروكارش با معانى و ادراكات ذهنيه است و مستقيما كارى با الفاظ ندارد (بر خلاف نحو و صرف كه سروكارشان مستقيما با الفاظ است ) و هر گونه تعريف يا تـقـسـيـم يـا بـيـان حـكـمـى كـه مـى كـنـد مـربـوط بـه مـعـانـى و ادراكـات اسـت ، در عـيـن حال گاهى منطق ناچار است به پاره اى تعريف و تقسيم ها درباره الفاظ بپردازد.

و البـته تعريف و تقسيم هايى هم كه منطق در الفاظ به كار مى برد به اعتبار معانى آن الفاظ است ، يعنى آن الفاظ به اعتبار معانى خودشان به گونه اى تعريف مى شوند و تقسيم هايى بر آنها وارد مى شود.

در قديم معمول بود كه به نو آموزان منطق اين بيت فارسى را مى آموختند:

منطقى در بند بحث لفظ نيست

ليك بحث لفظ او را عارضى است

دراصـطـلاح مـنـطـقـيـيـن هـر لفظى كه براى يك معنى وضع شده باشد و مفيد معنى باشد ((قول )) خوانده مى شود.

عـليـهـذا تـمـام الفـاظـى كـه مـا در مـحـاورات خـود بـه كار مى بريم و مقاصد خود را به يـكـديـگـر تـفـهـيم مى كنيم ((اقوال )) مى باشد، و اگر لفظى فاقد معنى باشد آن را مـهـمـل مـى گـويـنـد و قـول خـوانـده نـمـى شـود. مـثـلا لفـظ ((اسـب )) در فـارسـى ، قـول اسـت زيـرا نـام يـك حـيـوان خـاص اسـت ، امـا لفـظ ((سـاب )) قول نيست زيرا مفيد معنى نمى باشد.

قـول بـر دو قـسـم است : يا مفرد است يا مركب . اگر داراى دو جزء باشد و هر جزء آن بر جزء معنى دلالت كند آن را مركب خوانند و اگر نه ، مفرد.

عـليـهـذا لفـظ ((آب )) مفرد است اما لفظ ((آب هندوانه )) مركب است . يا مثلا ((اندام )) مفرد است اما لفظ ((درشت اندام )) مركب است .

مـركـب بـر دو قسم است : يا تام است يا ناقص . مركب تام آن است كه يك جمله تمام باشد، يـعـنـى بـيـان كـنـنده يك مقصود كامل باشد به طورى كه اگر به ديگرى گفته شود، او مطلبى را درك كند و به اصطلاح صحت سكوت داشته باشد و حالت انتظار باقى نماند. مـثـل آنـكه مى گوييم : زيد رفت . عمرو آمد. يا مى گوييم ((برو. ((بيا))، آيا با من مى آيى ؟)) همه اينها جمله هاى تام اند و مركب تام ناميده مى شوند. اما مركب ناقص بر خلاف ايـن اسـت ، كـلامـى نـيـمه تمام است ، مخاطب ، از آن معنى و مقصودى درك نمى كند. مثلا اگر كـسـى بـه كـسـى بـگويد: ((آب هندوانه )) و ديگر چيزى نگويد، طرف ، از اين دو كلمه چيزى نمى فهمد و انتظارش باقى است ، خواهد پرسيد: آب هندوانه چى چى ؟

گـاهـى مـمـكـن اسـت بـه اندازه يك سطر و بلكه يك صفحه كلمات پشت سر يكديگر واقع شـونـد و در عـيـن حـال يـك جمله تمام و يك قضيه كامل نباشد. مثلا اگر كسى بگويد: ((من امروز ساعت 8 صبح ، در حالى كه شلوار پوشيده بودم ، و كت نپوشيده بودم ، و به پشت بـام خـانـه خـودمان رفته بودم ، و به ساعت خود نگاه مى كردم ، و آقاى الف كه رفيق من اسـت نـيـز هـمـراه مـن بـود ...)) بـا همه اين طول و تفصيلات ، يك جمله ناقص ‍ است . زيرا مـبـتـدايـى ذكـر كرده بدون خبر. ولى اگر بگويد ((هوا سرد است )) با اينكه سه كلمه بيشتر نيست ، يك جمله تمام و يك قضيه كامل است .

مـركب تام نيز به نوبه خود بر دو قسم است : يا خبر است و يا انشاء. مركب تام خبرى آن اسـت كـه از واقـعيتى حكايت مى كند، يعنى از امرى كه واقع شده است يا واقع خواهد شد يا در حال واقع شدن است و يا همواره بوده و هست و خواهد بود خبر مى دهد.

مـثـل آن كـه مـى گـويـيـم : مـن سـال گـذشـتـه بـه مـكـه رفـتـم . مـن سال آينده در (امتحان ) فوق ليسانس شركت مى كنم . من اكنون مريضم . آهن در اثر حرارت انبساط مى يابد.

امـامـركـب انـشـائى عـبـارت اسـت از جـمله اى كه از چيزى خبر نمى دهد بلكه خود، به وجود آورنده يك معنى است . مثل اين كه مى گوييم برو، بيا، حرف نزن ، آيا با من مى آيى ؟. ما بـا ايـن جمله ها فرمان يعنى امر و نهى و سوال انشاء مى كنيم و به وجود مى آوريم بدون اينكه از چيزى خبر داده باشيم .

مـركـب تـام خـبرى چون از چيزى حكايت مى كند و خبر مى دهد ممكن است با آنچه از آن خبر مى دهـد مـطـابـقـت داشـتـه بـاشـد و مـمـكـن اسـت مطابقت نداشته باشد. مثلا وقتى مى گوييم من سـال گـذشـتـه بـه مـكـه رفـتـم ، مـمـكـن اسـت واقـعـا چـنـيـن بـاشـد و مـن سـال گذشته به مكه رفته باشم ، در اين صورت اين جمله خبريه ، صادق است ، و ممكن است نرفته باشم و در اين صورت اين جمله ، كاذب است .

امـا مـركـب انشائى چون از چيزى حكايت نمى كند و خبر نمى دهد بلكه خود به وجود آورنده يـك مـعـنـى اسـت ، چـيـزى در خـارج ندارد كه با آن مطابقت داشته باشد يا مطابقت نداشته باشد. از اينرو در مركب انشائى صادق بودن يا كاذب بودن بى معنى است .

قضيه در اصطلاح منطقيين همان ((قول مركب تام خبرى )) است . لهذا در تعريف قضيه مى گـويـنـد: ((قـول يـحـتـمـل الصـدق والكـذب )) قـولى اسـت كـه احـتـمـال صـدق و كـذب در آن راه دارد. سـر ايـن كـه مـى گـويـيـم احـتـمـال صـدق و كـذب در آن راه دارداين است كه اولا قولى است مركب نه مفرد، ثانيا مركب تـام اسـت نـه غـيـرتـام ، ثـالثـا مـركـب تـام خـبـرى اسـت نـه انـشـائى ، زيـرا در قـول مـفـرد، و هـمـچـنـيـن قـول مـركـب غـيـرتـام ، و هـمـچـنـيـن قول مركب تام انشائى ، احتمال صدق و كذب راه ندارد.

گـفـتـيم كه منطق اولا و بالذات سروكارش با معانى است ، و ثانيا و بالتبع سروكارش با الفاظ است .

اگر چه آنچه تاكنون گفتيم درباره قول و لفظ بود، اما منظور اصلى ، معانى است . هر قضيه لفظيه برابر است با يك قضيه ذهنيه و معقوله ، يعنى همانطورى كه ما به لفظ ((زيدايستاده است )) قضيه اطلاق مى كنيم ، به معنى اين جمله نيز كه در ذهن ما وجود دارد، قـضـيـه مـى گوييم . الفاظ اين جمله را قضيه لفظيه ، و معانى آنها را قضيه معقوله مى خوانند.

تـا ايـنـجـا بـحـث مـا هـمـه مـربوط بود به تعريف قضيه . اكنون مى پردازيم به تقسيم قضايا.

درس هشتم : تقسيمات قضايا

انواع قضايا

براى قضايا انواعى تقسيم وجود دارد كه عبارتند از:

تقسيم به حسب نسبت حكميه (رابطه ).

تقسيم به حسب موضوع .

تقسيم به حسب محمول .

تقسيم به حسب سور.

تقسيم به حسب جهت .

قضيه حمليه و شرطيه

قضيه به حسب رابطه و نسبت حكميه بر دو قسم است : حمليه ، شرطيه .

قـضـيـه حـمـليـه ، قـضـيـه اى اسـت كـه مـركـب شـده بـاشـد از: مـوضـوع ، محمول ، نسبت حكميه .

مـا آنـگـاه كـه قـضيه اى را در ذهن خود تصور مى كنيم و سپس آنرا تصديق قرار مى دهيم ، گـاهـى بـه ايـن نـحواست كه يك چيز را موضوع قرار مى دهيم يعنى آن را در عالم ذهن خود ((مـى نـهـيـم )) و چـيـز ديـگـر را مـحـمـول قـرار مـى دهـيـم يـعـنـى آن را بـر مـوضـوع حـمـل مـى كـنـيـم و به عبارت ديگر آنرا بر موضوع بار مى كنيم . و به تعبير ديگر: در قـضـيـه حـمـليـه حـكم مى كنيم به ثبوت چيزى براى چيزى . در اثر نهادن يك موضوع و بـاركـردن چـيزى بر آن ، نسبت ميان آنها برقرار مى شود و به اين صورت قضيه درست مى شود.

مـثـلا مـى گـويـيم : زيد ايستاده است . و يا مى گوييم : عمرو نشسته است . كلمه ((زيد)) موضوع را بيان مى كند و كلمه ((ايستاده )) محمول را و كلمه ((است )) نسبت حكميه را. در حقيقت ما زيد را در عالم ذهن خود نهاده ايم و ايستادن را بر او بار كرده ايم و ميان ((زيد)) و ((ايـسـتاده )) رابطه و نسبت برقرار كرده ايم و به اين ترتيب قضيه به وجود آورده ايم .

موضوع و محمول در قضيه حمليه دو طرف نسبت مى باشند. اين دو طرف همواره بايد مفرد بـاشـنـد و يـا مركب غيرتام . اگر بگوييم : ((آب هندوانه مفيد است )) موضوع قضيه يك مـركـب ناقص است . ولى هرگز ممكن نيست كه يك طرف يا هر دو طرف قضيه حمليه ، مركب تام باشد.

نـوع رابـطـه در قـضـايـاى حمليه ، رابطه اتحادى است كه با كلمه ((است )) در زبان فـارسى بيان مى شود. مثلا اگر مى گوييم ((زيدايستاده است )) در واقع حكم كرده ايم كـه ((زيـد)) و ((ايـسـتـاده )) در خـارج يـك چـيـز راتشكيل مى دهند و با يكديگر متحد شده اند.

ولى گـاهـى كـه قـضيه را در ذهن خود تصور مى كنيم و سپس آن را مورد تصديق قرار مى دهـيـم ، بـه نـحـو بـالا نـيست ، يعنى در آن ، چيزى بر چيزى بار نشده است ، و به عبارت ديگر در آن ، حكم به ثبوت چيزى براى چيزى نشده است ، بلكه حكم شده است به مشروط بـودن مـفاد يك قضيه به مفاد قضيه ديگر. به عبارت ديگر حكم شده است به ((معلق )) بودن مفاد يك قضيه به مفاد قضيه ديگر. مثل اين كه مى گوييم : ((اگر زيد ايستاده است عمرو نشسته است )) و يا مى گوييم : ((يا زيد ايستاده است ، يا عمرو نشسته است )) كه در حـقـيـقت ، معنى اين است : اگر زيد ايستاده است عمرو نشسته است واگر عمرو نشسته است زيد ايستاده است . اينگونه قضايا را ((قضيه شرطيه )) مى نامند.

قـضـيـه شرطيه نيز مانند قضيه حمليه دو طرف دارد و يك نسبت ، ولى بر خلاف حمليه ، هر يك از دو طرف شرطيه يك مركب تام خبرى است ، يعنى يك قضيه است ، و ميان دو قضيه رابـطـه و نـسبت برقرار شده است . يعنى از دو قضيه و يك نسبت يك قضيه بزرگتر به وجود آمده است .

قـضـيـه شرطيه به نوبه خود بر دو قسم است : يا متصله است و يا منفصله ، زير رابطه اى كـه در قـضـيه شرطيه دو طرف را به يكديگر پيوند مى دهد، يا از نوع پيوستگى و تلازم است و يا از نوع گسستگى و تعاند.

تـلازم يا پيوستگى يعنى يك طرف مستلزم ديگرى است ، هر جا كه اين طرف هست آن طرف هـم هـسـت . مـثـل اين كه مى گوييم : ((هر وقت ابرها برق بزنند پس صداى رعد شنيده مى شـود)) يـا مى گوييم : ((هروقت زيد ايستاده است عمرو نشسته است )) يعنى جهيدن برق مـلازم اسـت بـا پـيـدايـش صـدا، و نـشـسـتن عمرو ملازم است با ايستادن زيد. رابطه تعاند بـرعكس است ، يعنى مى خواهيم بگوييم ميان دو طرف نوعى عدم وفاق وجود دارد، اگر اين طـرف بـاشـد آن طـرف نـخـواهـد بـود و اگـر آن طـرف بـاشـد ايـن طـرف نـخـواهـد بود، مثل آن كه مى گوييم : ((عدد يا جفت است يا طاق )) يعنى امكان ندارد يك عدد خاص ، هم جفت باشد و هم طاق ، و مثل آن كه مى گوييم : ((يا زيد ايستاده است و يا عمرو نشسته است )) يعنى عملا ممكن نيست كه هم زيد ايستاده باشد و هم عمرو نشسته .

در قـضـايـاى شـرطـيـه مـتصله كه رابطه ميان دو طرف ، تلازم است ، واضح است يك نوع تعليق و اشتراط در كار است . مثل اين كه مى گوييم : ((اگر برق در ابر بجهد آواز رعد شـنـيده مى شود)) يعنى شنيدن آواز رعد مشروط و معلق است به جهيدن برق . پس شرطيه ناميدن قضاياى متصله روشن است . ولى در قضاياى منفصله كه رابطه از نوع تعاند است مـثـل : ((عـدد يـا جـفـت اسـت و يا طاق )) تعليق و اشتراط در ظاهر لفظ نيست ولى در حقيقت مثل اين است كه هر كدام مشروط و معلق اند به عدم ديگرى ، يعنى اگر جفت است طاق نيست و اگر طاق است جفت نيست ، و اگر جفت نيست طاق است و اگر طاق نيست جفت است .

پس معلوم شد كه قضيه در قسيم اولى منقسم است به : حمليه و شرطيه ، و قضيه شرطيه منقسم است به : متصله و منفصله .

و هـم مـعـلوم شـد كـه قـضـيـه حـمليه كوچكترين واحد قضيه است . زيرا قضاياى حمليه از تـركـيـب مـفـردهـا يـا مـركـبهاى ناقص به وجود مى آيد، اما قضاياى شرطيه از تركيب چند قـضـيـه حـمـليـه و يـا از تركيب چند شرطيه كوچكتر به وجود مى آيند كه آن شرطيه هاى كوچكتر در نهايت امر از حمليه هايى تركيب شده اند.

در قـضـايـاى شـرطـيـه دو طـرف را مـقـدم و تـالى مـى خـوانـنـد، يـعـنـى جـزء اول ((مـقـدم )) و جـزء دوم ((تـالى )) خـوانـده مـى شـود. بـر خـلاف حـمـليـه كـه جـزء اول را موضوع و جزء دوم را محمول مى خوانند.

قـضـيـه شـرطـيـه مـتـصـله ، هـمـواره در زبـان فـارسـى بـا الفـاظـى از قـبـيـل ((اگـر))، ((چـنـانـچـه ))، ((هـرزمـان )) و امثال اينها و در عربى با الفاظى از قبيل ((ان ))، ((اذا))، ((بينما))، ((كلها)) تواءم است ، و قضيه شرطيه منفصله ، در زبان فارسى با لفظ ((يا)) و در زبان عربى با الفاظى از قبيل ((او))، ((اما)) و امثال اينها تواءم است .

قضيه موجبه و سالبه

تـقـسـيم قضيه به حمليه و شرطيه ، چنانكه ديديم تقسيمى بود به حسب رابطه و نسبت حكميه . اگر رابطه ، اتحادى باشد، قضيه ، حمليه است و اگر رابطه از نوع تلازم يا تعاند باشد شرطيه است .

تـقـسـيم قضيه به حسب رابطه به گونه ديگر هم هست ، و آن اين كه در هر قضيه يا اين اسـت كه رابطه (اعم از اتحادى يا تلازمى يا تعاندى ) اثبات مى شود و يا رابطه نفى مى شود. اولى را قضيه موجبه ، و دومى را قضيه سالبه مى خوانند. مثلا اگر بگوييم : ((زيـد ايـسـتـاده اسـت )) قضيه حمليه موجبه است . و اگر بگوييم : ((چنين نيست كه زيد ايـسـتـاده اسـت )) قـضـيـه حـمـليه سالبه است . اگر بگوييم : ((اگر بارندگى زياد بـاشـد مـحـصـول فـراوان اسـت )) (يا) بگوييم : ((اگر باران به كوهستان نبارد ـ به سـالى دجـله گـردد خـشـك رودى )) قـضـيـه شـرطيه متصله موجبه است ، و اگر (بگوييم : ((چـنـيـن نـيـسـت كـه اگـر بـارنـدگـى زيـاد بـاشـد محصول اندك است ))) شرطيه متصله سالبه است .

اگـر بـگـويـيـم : ((عـدد يـاجفت است يا طاق )) قضيه شرطيه منفصله موجبه است ، و اگر بـگـويـيـم : ((نـه چـنـيـن اسـت كـه عدد يا جفت است يا عددى ديگر)) قضيه شرطيه منفصله سالبه است .

قضيه محصوره و غير محصوره

قـضـاياى حمليه به حسب موضوع نيز تقسيم مى پذيرند. زيرا موضوع قضيه حمليه يا جزئى حقيقى است ، يعنى يك فرد و يك شخص است و يا يك معنى كلى است .

اگـر موضوع قضيه يك شخص باشد آن قضيه را ((قضيه شخصيه )) مى خوانند مانند: ((زيـد ايـستاده است ))، ((من به مكه رفتم )). ((قضاياى شخصيه )) در محاورات زياد بـه كـار مـى رونـد ولى در عـلوم بـه كـار نـمـى رونـد، يـعـنـى مسائل علوم از نوع قضاياى كليه است .

و اگـر مـوضـوع قضيه يك معنى كلى باشد، اين نيز به نوبه خود بر دو قسم است : يا ايـن اسـت كـه آن كلى خودش از آن جهت كه يك كلى است و در ذهن است موضوع قرار داده شده است ، و يا اين است كه آينه قرار داده شده براى افراد.

بـه عـبـارت ديـگـر: كـلى در ذهن دوگونه است : گاهى ((مافيه ينظر)) است يعنى خودش مـنـظور ذهن است ، و گاهى ((ما به ينظر)) يعنى خودش ‍ منظور ذهن نيست ، افرادش منظور ذهـن مـى بـاشـنـد و مـفـهـوم كـلى وسـيـله اى اسـت بـراى بـيـان حـكـم افـراد كـلى . از لحاظ اول ، مـانـند آينه اى است كه خود آينه را مى بينيم و تماشا مى كنيم و از لحاظ دوم ، ماننده آينه اى است كه در آن صورتها را مى نگريم .

مـثـلا گـاهـى مـى گـويـيـم : ((انسان نوع است ))، ((حيوان جنس است )). بديهى است كه مـقـصـود ايـن اسـت كـه طـبيعت انسان از آن نظر كه در ذهن است و كلى است نوع است ، و طبيعت حـيـوان از آن نـظـر كه در ذهن است و كلى است جنس است ، و بديهى است كه مقصود اين نيست كه افراد انسان و افراد حيوان نوع يا جنس اند.

امـا گـاهـى مـى گـويـيـم : ((انـسان تعجب مى كند))، ((انسان مى خندد)). در اينجا مقصود افـراد انـسـان اند يعنى افراد انسان تعجب مى كنند، و بديهى است كه در اينجا مقصود اين نيست كه طبيعت كلى انسان كه در ذهن است تعجب كننده است .

قضاياى قسم اول ، يعنى قضايايى كه موضوع آن قضايا طبيعت كلى است و طبيعت كلى از آن جـهت كه يك كلى است و در ذهن است موضوع قرار داده شده است قضاياى طبيعيه ناميده مى شـود. مـثـل : ((انسان كلى است ))، ((انسان نوع است ))، ((انسان اخص از حيوان است ))، ((انسان اعم از زيد است )) و امثال اينها.

قـضـايـاى طـبـيـعـيـه ، صـرفـا در فـلسـفـه الهـى كـه درباره ماهيات تحقيق مى شود مورد استعمال دارد، ولى در علوم ديگر هيچگاه به كار نمى آيند.

آنـجـا كه طبيعت كلى وسيله اى براى ارائه افراد باشد، به نوبه خود بر دو قسم است ، مـثـل ايـن كـه بـگـويـيم : ((انسان عجول است ))، ((همه انسانها با فطرت توحيدزاده مى شـونـد))، ((بـعـضـى انـسـانـهـا سـفـيـدپـوسـتـنـد))، و امـثـال ايـنها. يا بيان كميت افراد شده كه همه افراد يا بعضى ، يا نشده است . اگر نشده بـاشـد قـضـيـه مـا ((قـضـيـه مـهمله )) ناميده مى شود. قضاياى مهمله نه در علوم و نه در فـلسـفـه ، اعتبار مستقل ندارند، آنها را بايد در رديف قضاياى جزئيه محصوره حساب كرد، مـثـل آن كـه بـگوييم : ((انسان عجول است )) ولى روشن نكنيم كه همه انسانها يا بعضى انسانها عجول اند.

اما اگر بيان كميت افراد شده باشد، كه همه افراد يا بعضى افراد است ، ((محصوره )) نـامـيـده مى شود. اگر بيان شده باشد كه همه افراد چنين اند، ((محصوره كليه )) ناميده مى شود، و اگر بيان شده باشد كه بعضى افراد چنين اند، ((محصوره جزئيه )) ناميده مى شود.

پـس مـحـصـوره بـر دو قـسم است : كليه و جزئيه ، و از آن نظر كه هر قضيه اى ممكن است موجبه باشد و ممكن است سالبه باشد، پس قضاياى محصوره مجموعا چهار نوع است :

مـوجـبـه كـليـه . مـثـل كل انسان حيوان يعنى هر انسانى حيوان است .

سالبه كليه . مثلا لاشى ء من الانسان بحجر يعنى هيچ انسانى سنگ نيست .

مـوجبه جزئيه . مثل بعض الحيوان انسان يعنى بعضى حيوانها انسان اند. سالبه جزئيه . مثل بعض الحيوان ليس بانسان يعنى بعضى حيوانها انسان نيستند.

ايـن چهار نوع قضيه ، به نام ((محصورات اربعه )) معروف اند و آنچه در علوم به كار مـى رود همين محصورات چهارگانه است نه شخصيه و نه طبيعيه و نه مهمله . از اينرو منطق بيشتر به محصورات چهارگانه مى پردازد.

در قضاياى محصوره ، آن چيزى كه دلالت مى كند بر اين كه همه افراد يا بعضى افراد، مـورد نـظـر اسـت ((سور)) قضيه ناميده مى شود. مثلا آنجا كه مى گوييم : ((هر انسانى حـيـوان اسـت )) كـلمـه ((هـر)) سور قضيه است و آنجا كه مى گوييم : ((برخى حيوانها انـسـانـنـد)) كـلمـه ((برخى )) سور قضيه است و اين كه مى گوييم ، ((هيچ گياهى در شـوره زار نـمـى رويـد)) كـلمـه ((هـيـچ )) سـور اسـت ، و اين كه مى گوييم : ((بعضى درخـتـان در گـرمـسـيـر رشـد نـمى كنند)) كلمه ((بعضى ... نه )) سور است . در عربى كلمات ((كل )) ((لاشى ء))، ((بعض ))، ((ليس بعض )) سور به شمار مى روند.

 

قـضـايا يك سلسله تقسيمات ديگر نيز دارند مانند تقسيم قضيه به : محصله و معدوله ، و يـا تـقـسـيـم قضيه به خارجيه و ذهنيه و حقيقيه . توضيح آنها را از كتب منطق بايد جستجو كـرد. مـا كـه اكنون كلياتى از منطق را مورد بحث قرار مى دهيم نمى توانيم وارد بحث آنها شـويم . همچنانكه تقسيم ديگرى نيز قضيه دارد به : مطلقه و موجهه ، و قضاياى موجهه نـيـز بـه نـوبه خود تقسيم مى شوند به : ضروريه و دائمه و ممكنه و غيره كه بحث در آنها از عهده درس ما خارج است . همين قدر توضيح مى دهيم كه رابطه و نسبت ميان دو چيز در آنـجـا كـه مـثلا مى گوييم : ((هر الف ب است )) گاهى به نحوى است كه بايد باشد و محال است كه نباشد، در اينجا مى گوييم : ((هر الف ب است بالضروره )) و گاهى به نـحـوى اسـت كـه مـمـكـن اسـت نـبـاشـد، در اينجا مى گوييم ((هر الف ب است بالامكان )). ضـرورت بـه نـوبـه خـود اقـسـامـى دارد كـه وارد بـحـث آن نـمـى شـويـم ، و بـه هـر حـال ضـرورت و امـكـان را ((جـهـت قـضايا)) مى نامند، و قضيه اى كه در آن ذكر جهت شده باشد ((قضيه موجهه )) خوانده مى شود، و اگر ذكر جهت نشده باشد ((قضيه مطلقه )) ناميده مى شود.

قـضـيه شرطيه متصله نيزبه نوبه خود تقسيم مى شود به حقيقيه و مانعة الجمع و مانعة الخـلو، چـنـانـكه در منطق با مثالهايش مسطور است ، و ما براى اختصار از ذكر آنها خوددارى مى كنيم .

درس نهم : احكام قضايا

تـاايـنـجـا قـضـيه را تعريف و سپس تقسيم كرديم . معلوم شد كه قضيه يك تقسيم ندارد، بلكه به اعتبارات مختلف تقسيماتى دارد.

امـا احـكـام قـضـايـا: قـضـايا نيز مانند مفردات ، احكامى دارند. ما در باب مفردات گفتيم كه كليات با يكديگر مناسبات خاص دارند كه به نام ((نسب اربعه )) معروف است . دو كلى را كـه بـا هـم مـقايسه مى كنيم ، يا متباين اند و يا متساوى و يا عام و خاص مطلق و يا عام و خـاص مـن وجه . دو قضيه را نيز هنگامى كه با يكديگر مقايسه كنيم مناسبات مختلفى ممكن اسـت داشـتـه باشند. ميان دو قضيه نيز يكى از چهار نسبت برقرار است و آنها عبارتند از: تناقض ، تضاد، دخول تحت التضاد، تداخل .(9)

اگـر دو قـضـيـه در مـوضـوع و مـحـمـول و ساير جهات به استثناى كم و كيف با هم وحدت داشته باشند و از نظر كم و كيف ، هم در كم اختلاف داشته باشند و هم در كيف ، يعنى هم در كليت و جزئيت اختلاف داشته باشند و هم در ايجاب و سلب ، اين دو قضيه ، ((متناقضين )) مـى بـاشـنـد. مـانـنـد: ((هـر انـسـانـى تعجب كننده است )) و ((بعضى انسانها تعجب كننده نيستند)).

و اگـر در كـيـف اخـتـلاف داشته باشند، يعنى يكى موجبه است و ديگرى سالبه ، و در كم يـعـنى كليت و جزئيت وحدت داشته باشند، اين بر دو قسم است يا هر دو كلى هستند و يا هر دو جزئى .

اگـر هر دو كلى هستند، اين دو قضيه ((متضادتين )) خوانده مى شوند مانند: ((هر انسانى تعجب كننده است )) و ((هيچ انسانى تعجب كننده نيست )).

و اگـر هـر دو جـزئى مـى بـاشـنـد ايـن دو قضيه را ((داخلتين تحت التضاد)) مى خوانند مانند: ((بعضى انسانها تعجب كننده هستند)) و ((بعضى انسانها تعجب كننده نيستند)).

و اگر دو قضيه در كم اختلاف داشته باشند يعنى يكى كليه است و ديگرى جزئيه ، ولى در كيف وحدت داشته باشند يعنى هر دو موجبه يا هر دو سالبه باشند، اينها را ((متداخلين )) مـى خـوانـنـد مـانـنـد: ((هر انسانى تعجب كننده است )) و ((بعضى انسانها تعجب كننده اند)) و مانند: ((هيچ انسانى منقار ندارد)) و ((بعضى انسانها منقار ندارند)).

البته معلوم است كه شق پنجم ، يعنى اين كه نه در كيف اختلاف داشته باشند و نه در كم ، فـرض نـدارد، زيـرا فـرض ايـن اسـت كه درباره دو قضيه اى بحث مى كنيم كه از نظر موضوع و محمول و ساير جهات (زمان و مكان ) وحدت دارند. چنين دو قضيه اى اگر از نظر كم و كيف هم وحدت داشته باشند يك قضيه اند نه دو قضيه .

حـكـم قـسـم اول كـه نـسـبت ميان دو قضيه تناقض است اين است كه اگر يكى از آنها صادق بـاشـد ديـگـرى قـطـعـا كـاذب اسـت ، و اگر يكى كاذب باشد ديگرى صادق است . يعنى مـحـال اسـت كـه هـر دو صادق باشند و يا هر دو كاذب باشند. صدق چنين دو قضيه اى (كه البـتـه مـحال است ) ((اجتماع نقيضين )) خوانده مى شود. همچنانكه كذب هر دو (كه آن نيز البـتـه مـحـال اسـت ) ((ارتـفـاع نـقـيـضـيـن )) نـامـيـده مـى شـود. ايـن هـمـان اصل معروفى است كه به نام ((اصل تناقض )) ناميده شده و امروز زياد مورد بحث است .

هـگـل در بـعضى سخنان خود مدعى است كه منطق خويش را (منطق ديالكتيك ) بر اساس انكار اصـل ((امـتـنـاع اجـتـمـاع نـقـيـضـيـن و امتناع ارتفاع نقيضين )) بنا نهاده است ، و ما بعدا در درسهاى كليات فلسفه درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد.

امـا قـسـم دوم حـكـمـش ايـن اسـت كه صدق هر يك مسلتزم كذب ديگرى است ، اما كذب هيچكدام مـسـتـلزم صـدق ديـگـر نـيـسـت . يـعـنـى مـحـال اسـت كـه هـر دو صـادق بـاشـنـد ولى مـحـال نـيـسـت كـه هـر دو كـاذب بـاشـنـد. مـثـلا اگر بگوييم : ((هر الف ب است )) و باز بـگـويـيـم ((هـيـچ الفى ب نيست )) محال است كه هر دو قضيه صادق باشند يعنى هم هر الف ، ب بـاشـد و هـم هيچ الفى ب نباشد. اما محال نيست كه هر دو كاذب باشند يعنى نه هر الف ب باشد و نه هيچ الف ب نباشد، بلكه بعضى الف ها ب باشند و بعضى الف هـا ب نـبـاشـنـد. اما قسم سوم حكمش اين است كه كذب هر يك مسلتزم صدق ديگرى است ، ام صـدق هـيـچـكـدام مـسـتـلزم كـذب ديـگـرى نـيـسـت ، يـعـنـى محال است كه هر دو كاذب باشند، اما محال نيست كه هر دو صادق باشند. مثلا اگر بگوييم : ((بعضى ازالف ها ب هستند)) و ((بعضى از الف ها ب نيستند)) مانعى ندارد كه هر دو صـادق بـاشـنـد اما محال است كه هر دو كاذب باشند. زيرا اگر هر دو كاذب باشند، كذب جمله ((بعضى الف ها ب هستند)) اين است كه هيچ الفى ب نباشد. كذب ((بعضى الف ها ب نـيـسـتـنـد)) ايـن اسـت كـه هـر الفـى ب بـاشـد، و مـا قـبـلا در قـسـم دوم گـفـتـيـم كـه مـحال است دو قضيه متحدالموضوع و الحمول كه هر دو كلى باشند و يكى موجبه و ديگرى سالبه باشد هر دو صادق باشند.

امـا قـسـم چـهـارم : در ايـن قـسم كه هر دو قضيه ، موجبه و يا هر دو سالبه است ولى يكى كـليـه اسـت و ديـگرى جزئيه ، توجه به يك نكته لازم است و وضع را روشن مى كند و آن ايـن كـه در قـضـايا برعكس مفردات همواره جزئيه اعم از كليه است . در مفردات همواره كلى اعم از جزئى است مثلا انسان اعم از زيد است ، ولى در قضايا، قضيه ((بعضى الف ها ب هستند)) اعم است از قضيه ((هر الف ب است )) زيرا اگر هر الف ب باشد قطعا بعضى الف هـا ب هستند، ولى اگر بعضى الف ها ب باشند لازم نيست كه همه الف ها ب باشند. صـدق قـضيه اعم ، مستلزم صدق اخص ‍ نيست اما صدق اخص مستلزم صدق قضيه اعم هست ، و كذب قضيه اخص مستلزم كذب قضيه اعم نيست ، اما كذب قضيه اعم مستلزم كذب قضيه اخص هـسـت . پـس ايـنـهـا ((مـتـداخلين )) مى باشند اما به اين نحو كه همواره موارد قضيه كليه داخل در موارد قضيه جزئيه است يعنى هرجا كه كليه صادق باشد جزئيه هم صادق است ، ولى ممكن است قضيه جزئيه در يك مورد صادق باشد و قضيه كليه صادق نباشد.

با تامل در قضيه ((هر الف ب است )) و قضيه ((بعضى الف ها ب هستند)) و همچنين با تـامـل در قـضـيـه ((هـيـچ الفـى ب نيست )) و قضيه ((بعضى الف ها ب نيستند)) مطلب روشن مى شود.

 

درس دهم : تناقض - عكس

در مـيـان احـكـام قـضـايـا، آن كـه از هـمـه مـهـمـتـر اسـت و در هـمـه جـا بـه كـار مـى آيـد اصـل تـنـاقـض اسـت . مـا قـبـلا گـفـتـيـم كـه اگـر دو قـضـيـه از لحـاظ مـوضـوع و مـحمول وحدت داشته باشند اما از لحاظ كم و كيف يعنى از لحاظ كليت و جزئيت ، و ايجاب و سلب با يكديگر اختلاف داشته باشند، رابطه اين دو قضيه رابطه تناقض است و اين دو قضيه را متناقضين مى نامند.

و هـم گفتيم كه حكم متناقضين اينست كه از صدق هر يك كذب ديگرى لازم مى آيد و از كذب هـر يـك صـدق ديگرى لازم مى آيد. به عبارت ديگر: هم اجتماع نقيضين و هم ارتفاع نقيضين محال است .

بـنـابـر بـيـان فوق ، موجبه كليه و سالبه جزئيه نقيض يكديگرند و سالبه كليه و موجبه جزئيه نيز نقيض يكديگرند.

در تناقض علاوه بر وحدت موضوع و محمول ، چند وحدت ديگر هم شرط است :

وحـدت در زمـان ، وحـدت در مـكـان ، وحـدت در شـرط، وحـدت در اضـافـه ، وحدت در جزء و كل ، وحدت در قوه و فعل ، كه مجوعا هشت وحدت مى شود و در اين دو بيت بيان شده اند:

در تـنـاقـض هـشـت وحـدت شـرط دان

وحـدت مـوضـوع و محمول و مكان

وحدت شرط و اضافه ، جزء و كل

قوه و فعل است ، در آخر زمان

پـس اگـربـگـوييم : ((انسان ، خندان است ))، ((اسب خندان نيست )) تناقض نيست ، زيرا مـوضـوعها وحدت ندارند، و اگر بگوييم : ((انسان خندان است ))، ((انسان چهارپا نيست )) تـنـاقـض نـيـسـت ، زيـرا محمولها وحدت ندارند، اگر بگوييم : ((اگر كسوف رخ دهد نـمـاز آيـات واجـب است و اگر رخ ندهد نماز آيات واجب نيست )) تناقض نيست زيرا شرطها مـختلف اند. اگر بگوييم : ((انسان در روز نمى ترسد))، ((انسان در شب مى ترسد)) تناقض نيست ، زيرا زمانها مختلف اند. اگر بگوييم : ((وزن يك ليتر آب در روى زمين يك كـيـلوگـرم اسـت و در فـضـاى بـالا مـثلا نيم كيلوگرم است )) تناقض نيست ، زيرا مكانها مـخـتـلف انـد. ((عـلم انـسـان مـتـغـيـر است ))، ((علم خدا متغير نيست )) تناقض نيست ، زيرا اضـافـه هـا، يـعـنـى مـضـاف اليـه هـاى دو مـوضـوع مـخـتـلفـنـد. اگـر بـگـويـيـم : ((كـل مـسـاحـت تهران 1600 كيلومتر مربع است )) و ((بخشى از مساحت تهران (مثلا شرق تـهـران ) 1600 كـيـلومـتـر مـربـع نـيـسـت )) تـنـاقـض نـيـسـت ، زيـرا از لحـاظ جـزء و كـل مـخـتـلف انـد. اگر بگوييم : ((هر نوزاد انسان بالقوه مجتهد است ))، و ((بعضى از نـوزادهـاى انـسـان بـالفـعـل مـجـتـهـد نيستند)) تناقض نيست ، زيرا از لحاظ قوه و فعليت اختلاف است .

عـين اين شرائط در متضادتين و داخلتين تحت التضاد و متداخلتين نيز هست . يعنى دو قضيه آنـگـاه مـتـضـادنـد و يـا داخـل تـحـت التـضـادنـد و يـا متداخل اند كه وحدتهاى مزبور را داشته باشند.