انواع استفاده از صنایع ادبی در آیات و روایات (

اگر بخواهیم انواع استفاده هایی را که گویندگان و نویسندگان مسلمان ــ و بویژه ایرانی ــ از قرآن مجید و احادیث معصومین کرده اند ذکر کنیم، باید یک دوره بدیع و معانی و بیان تألیف کنیم، زیرا که تقریبا هیچ یک از مباحث معانی و بیان و صنایع لفظی و معنوی بدیع را نمی توان یاد کرد که علمای ادب تازی و پارسی برای آن مبحث مثالی از قرآن مجید و حدیث رسول اکرم (ص) و سخنان امامان معصوم(ع) ذکر نکرده باشند.در کتب معروف فن بدیع و معانی و بیان، برای بیان صناعات ادبی از قبیل استعاره، مجاز، ایجاز، تجاهل العارف، سلب و ایجاب، استطراد، تعطف، مماثله، اشاره، تلمیح، اقتباس، تجنیس، مطابقه، ارسال المثلین و بسیاری دیگر از آیات قرآن مجید مثال آورده اند. شاعران و نویسندگان پارسی نیز از این صناعات در سرودن اشعار و نوشتن کتابهای خود استفاده کرده اند و بالطبع از صناعات موجود در قرآن و حدیث نیز در این باب الهام گرفته اند. اما کاربرد صناعات ویژه ای چون ارسال المثل، ارسال المثلین، اشاره، تلمیح، اقتباس، تمثیل و حل از بقیه نمایان تر است.

در ادامه مطالبی چند راجع به اشاره، تلمیح، تضمین، حل، اقتباس و تمثیل می آوریم.

بکارگیری صنعت اشاره در آیات و روایات

اشاره در لغت به معنی نمودن به دست وچشم وابرو و جز آن است، و در اصطلاح ادیبان، عبارت از این است که گوینده یا نویسنده در الفاظ اندک معانی بسیار ایراد کند: «الاشاره، الاتیان بکلام قلیل ذی معان جمه بایماء الیها و لمحه تدل علیها» و کلام او حاکی از کنایه و رمز باشد و با وجود اختصار، برای شنونده چیزهای زیادی را بیان نماید. و شرط در اشاره، ایماء و اختصار و ترک تفسیر است:«و الشرط فیها الایماء و الاختصار و ترک التفسیر» چنانکه در کریمه ی مبارکه ی «وفیها ما تشتهیه الانفس وتلذ الاعین... » در آنجا (بهشت) چیزهایی باشد که جان ها آرزو کنند و دیده ها لذت برند (زخرف/ آیه ی 71)؛ یا در کریمه ی دیگر که « اذ یغشی السدره ما یغشی»، یاد کن آنگاه را که سدره را پوشانیده باشد آنچه می پوشاند (نجم/ آیه ی 16). و گفتند در این آیه مراد از «ما»، فرشتگان باشند که مانند مرغان بر روی آن درخت نشینند، و از کثرت و عظمت و جمال چنان باشند که عدد و حد آن را جز خدای بزرگ کسی نداند.

انواع اشاره

انواع اشاره، یکی تفخیم یعنی بزرگ گردانیدن موضوعی است که از آن سخن می گویند مانند این دو آیه که «القارعه، ما القارعه» (قارعه، / آیه های 1-2) یعنی کوبنده، چه کوبنده ای. (در این الفاظ اندک خدای بزرگ، عظمت و هیبت روز قیامت را بیان می کند و با همین کلمات اندک که دو آیه را تشکیل می دهد ذهن شنوندگان و خوانندگان را آماده می کند تا به خود آیند و از عذاب دردناک روز قیامت و حسابرسی دقیق آن بهراسند. و به دنبال این کلمات اندک ولی سهمناک می فرماید «و تو چه دانی که کوبنده چیست؟، روزی است که مردمان در آن چون پروانگان پراکنده باشند و کوه ها همچون پشم های رنگارنگ حلاجی شده و از هم جدا گشته باشند. هر کس که ترازوی اعمالش از کارهای نیک سنگین شده باشد، او در حیاتی پسندیده باشد؛ و اما آن کس که ترازوی اعمالش سبک باشد، جایگاهش دوزخ باشد، و تو چه دانی که دوزخ چه باشد؟ آتشی باشد سخت سوزان و برافروخته» (قارعه آیات 3 ــ 11)؛ دیگری ایماء یعنی اشاره جزئی کردن و بدون تفسیر رها کردن موضوع تا خود خواننده به فهم اهمیت و عظمت آن همت گمارد مانند این آیه که «فغشیهم من الیم ما غشیهم» (طه، آیه ی 78). در این آیه، همه ی مفسران می گویند: این ابهام و ایجاز و اشاره و تکرار دوباره ی فعل «غشیهم»، برای بزرگ شمردن و ترس دادن است. بدین معنی که خدای تعالی در داستان موسی(ع) و فرعون می گویند: ما سوی موسی(ع) وحی کردیم که: بندگان ما را شبانگاه ببر و برای آنان در دریا راهی خشک باز کن، نه ترسی از رسیدن دشمن داشته باش و نه بیمی از غرق شدن. موسی چنین کرد، و پس از آن فرعون با لشکریانش در پی ایشان آمدند. پس دریا پوشانیدشان و زیر آب فرو بردشان چنان با هیبت و عظمت که وصف کردن و باز گفتن نمی توان. و مقصود این است که چاره یی نباشد جز اینکه آن را مبهم رها کنند، زیرا شرح آن به وصف در نمی آید.

و نظیر آن در محاورات مردم این است که یکی از ما مثلا درباره ی علی نامی به دیگری می گوید « اگر علی را می دیدی...» که در آن حذف و اختصار است و اشاره به معانی بسیار، یعنی « در صف کارزار نبودی و علی را ندیدی که در آنجا چه شجاعتی نشان داد و نسبت به مغلوبان و اسیران چه کرامتی نمود و همه را به حیرت فرو برد و به تحسین وا داشت و...». از همین جاست که در مثل گویند « العاقل یکفیه الاشارة والجاهل یضرب بالسیاط» یعنی خردمند را اشارتی بسنده است و جاهل را باید به تازیانه بزنند تا سخنی را دریابد یا در نیابد؛ یا: اگر عاقلی، یک اشارت بس است ( سعدی )، یا: در خانه اگر کس است یک حرف بس است، یا:

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است *** گفتیم نکته یی و مکرر نمی کنیم (حافظ).

 

مثالهایی از بکارگیری صنعت اشاره

در حقیقت بسیاری از آیات قرآنی و احادیث نبوی(ص) این ویژگی را دارد که با وجود ایجاز و اختصار، به اشاره، حاوی بسیاری نکته هاست ولی البته درک آن معانی بدون تدبر و ممارست در قرآن و حدیث برای همه کس دریافتنی نیست. برای اشاره در زبان فارسی امثال زیاد می توان یاد کرد. مثلا سعدی گوید:

یکی دید در خواب صدر خجند *** که خاری ز پای یتیمی بکند

همی گفت و در روضه ها می چمید *** کز آن خار بر من چه گل ها دمید

همچنین این مثال در بوستان سعدی که می گوید:

تو خوش خفته بر هودج کاروان *** مهار شتر در کف ساروان

تو را کوه پیکر هیون می برد *** پیاده چه دانی چه غم می خورد؟

تو را شب به عیش و طرب می رود *** چه دانی که بر ما چه شب می رود؟

پس به طور خلاصه مقصود از اشاره این است که نویسنده یا گوینده از موضوع مهمی به اجمال و سرپوشیده و بدون تفسیر یادی بکند، و هدفش ــ چنانکه شاعر می گوید ــ این باشد که:

من از مفصل این قصه مجملی گفتم *** تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

نگاهی به صنعت تلمیح

تلمیح (Indicating) در لغت «سبک نگریستن» و «به گوشه ی چشم اشاره کردن» است، و در فن بدیع عبارت از این است که نویسنده یا شاعر برای اثبات سخن خود به آیه یی، حدیثی( یا قصه یی یا مثلی یا شعری) مشهور و معروف اشاره کند، و یا اینکه از اصطلاحات علوم استفاده کند، بی آنکه صریحا متذکر استفاده ی خود باشد. ( «التلمیح، هو ان یشار فی فحوی الکلام الی آیه او خبر او قصه او شعر من غیر ان تذکر صریحا» (جرجانی، تعریفات،ص58).

رباعی زیر از حکیم عمر خیام:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت *** آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور گرفتی همه عمر *** دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

که تلمیح به آیه ی کریمه ی « اینما تکونوایدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشیده» - هر کجا که باشید مرگ شما را دریابد و گرچه در کاخ های استوار بر کشیده باشید ( نساء / آیه ی 78). و یا این ابیات بلند هم از فردوسی:

چو ایران نباشد تن من مباد *** بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

ز بهر بر و بوم و فرزند خویش *** زن و کودک خرد و پیوند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم *** از آن به که کشور به دشمن دهیم

که تلمیح به حدیث صحیح و معروف «حب الوطن من الایمان» است یعنی دوست داشتن زاد بوم از ایمان است. یا این بیت خواجه ی شیراز که می گوید (دیوان، 303، قزوینی):

یا رب این آتش که درجان من است *** سرد کن آنسان که کردی بر خلیل

که تلمیح است به داستان ابراهیم خلیل(ع) که او را به فرمان نمرود در آتش افکندند ولی آتش به فرمان خدا بر وی «برد و سلام» گشت و گزندی به او نرسید. ( « قلنا یا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهیم ...» ( انبیاء، آیه ی 79)). یا این بیت دیگر از حافظ:

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد *** حسابش با کرام الکاتبین است

که تلمیح به آیات «و ان علیکم لحافظین. کراما کاتبین (سوره انفطار/آیه ی 11)» است. یعنی: و بیگمان شما را نگاهبانانی هستند که نویسندگانی بزرگواراند. و مقصود از آیه این است که: شما هرکار می خواهید، بکنید؛ چه بر شما نگاهبانانی هستند از فرشتگان که اعمالتان را به دقت می نویسند و نگاه می دارند و این نویسندگان گرامی اند و مقرب درگاه خدای تعالی هستند و در کارشان فزونی و کاستی نیست ».

مثالهایی از بهترین تلمیحات

اما بهترین تلمیحات آن است که ذهن شاعر و نویسنده تنها تأثری از آیه یا حدیث پذیرفته باشد نه اینکه آن آیات یا احادیث را عینا از تازی به پارسی درآورده و نام تلمیح بر آن بنهد. شاید یکی از بهترین مثالهای این معنی، ابیاتی است که از فردوسی بزرگ یاد کردیم. بیت زیر از سعدی نیز از چنین ویژگی برخوردار است:

بوی پیراهن گمگشته ی خود می شنوم *** گر بگویم همه گویند ضلالی است قدیم

که تلمیح به آیات 94 ــ 95 از سوره ی یوسف است « انی لاجد ریح یوسف لولا تفندون. قالو تالله انک لفی ضلالک القدیم» که از زبان پدر یوسف نقل می کند: چون کاروان از مصر جدا شد( مقصود این است که چون کاروان برادران یوسف از نزد یوسف بیرون آمدند با پیراهنی که یوسف به آنان داده بود باد شمال به فرمان خدا بوی یوسف و پیراهن او را به مشام یعقوب رسانید، یعقوب به اطرافیان خود گفت: اگر مرا کم خرد نپندارید می گویم که بوی یوسف می شنوم. اطرافیان و خویشاوندان در جواب یعقوب گفتند: تو هنوز در ضلال قدیم خود هستی. و گفتند: «ضلال» در آیه به معنی «محبت» و یا محنت و رنج دوری است. نیز این غزل خواجه، که در صنعت تلمیح کمتر نظیری برای آن می توان یافت:

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت *** که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

که تلمیح به آیه ی زیر است: « ولا تکسب کل نفسی الا علیها ولا تزر وازره وزر اخری... و هیچ نفسی جز برای خودش کسب نمی کند، و هیچ گناهکاری گناه دیگری را به گردن نمی گیرد» (سوره انعام آیه ی 164).

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش *** هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

که تلمیح به آیات زیر است: «و ان لیس للانسان الا ما سعی: نیست انسان را مگر آنچه خود کرده است»

( نجم، آیه ی 39؛ «و من عمل صالحا فلنفسه و من اسآء فعلیها...» هر کس کار نیک کند برای خود کرده و هر کس کار بد کند بر خود اوست...( فصلت، آیه ی 46).

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست *** همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت

که تلمیح به آیات زیر است: « یسبح له ما فی السموات و الارض ... او را به پاکی می ستایند آنچه در آسمانها و زمین هستند...»[ حشر، آیه ی 24. ـــ جمعه آیه ی1؛ تغابن آیه ی 1]؛ و آیه ی: «... لله المشرق و المغرب فاینما تولو فثم وجه الله... و مشرق و مغرب از آن خداست، پس هر کجا که روی بگردانید خدا در آنجاست. (بقره، آیه ی 115)».

نا امیدم مکن از سابقه ی لطف ازل *** تو پس پرده چه دانی که که خوبست و که زشت؟

که تلمیح به آیات زیر است: «لا تقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا» از رحمت خداوند نومید مشوید که خدا همه ی گناهان را می بخشد(زمر، آیه ی 53). «ومن یقنط من رحمه ربه الا الضالون: و چه کسی نومید می شود از رحمت پروردگارش مگر گمراهان (حجر آیه 56)». ... والله یعلم المفسد من المصلح ... و خدا بدکار را از نیکوکار می داند و می شناسد. (بقره، آیه ی 220)».

نه من از پرده ی تقوی به در افتادم و بس *** پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

که تلمیح به آیات زیر است: « و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما و البته ما با آدم پیمان بستیم پیش از این، و او فراموش کرد و ما برای او پیمانی استوار نیافتیم». طه آیه ی 115؛ « فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه پس شیطان آن دو ــ یعنی آدم و حوا ــ را از آنجا بلغزانید و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد». بقره آیه ی 36؛ «... ولو یؤآخذ الله الناس بظلمهم ما ترک علیها من دابة ولکن یؤخرهم الی اجل مسمی ... و اگر خدا مردم را بدانچه کرده اند مؤاخذه می کرد یک جنبنده را بر روی زمین بی شکنجه رها نمی کرد، ولیکن تا روز نامبرده یی آنان را به تأخیر می اندازد... نحل، آیه ی 61».

ادامه دارد...

در ادامه و در قسمت دوم از این نوشتار به بررسی بکارگیری صنعت تضمین،ظرافتهای تضمین درست و انواع آن، تضمین در قرآن مجید، نمونه هایی از تضمین در ادب فارسی و... خواهیم پرداخت.

بکار گیری صنعت تضمین

تضمین (Borrowing) در لغت یعنی گنجانیدن، و در علم بدیع عبارت از این است که شاعر آیتی یا حدیثی یا مصراعی یا بیتی یا دو بیتی از شعر (یا نوشته) شاعران و نویسندگان پیشین یا معاصر را در سروده ی خود می آورد، و اگر آن سخن مشهور نباشد، نام او را در سخن خود ذکر می کند.

«تضمین آن است که شاعر را بیتی شعر از شعر دیگران خوش آید، و آن را به میان قصیده ی [شعر] خویش اندر آرد برسبیل مهمان، نه دزدیده، و رسم این عمل آن است که شاعر از نخست بگوید که این بیت از کسی دیگر است...» (رادویانی، ترجمان البلاغه، 103). مثال از شعر شاعران مانند موارد زیر:

الف) مسعود سعد سلمان:

جز این نگویم شاها که رودکی گوید *** «خدای چشم بد از ملک تو بگرداناد»

ب) سعدی:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد *** که رحمت بر آن تربت پاک باد:

«میازار موری که دانه کش است *** که جان دارد و، جان شیرین خوش است»

ج) انوری:

این که می بینم به بیداریست یا رب یا به خواب *** خویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب...

لایق حال خود از شعر معزی یک دو بیت *** شاید ار تضمین کنم کآن هست تضمینی صواب

«اندر این مدت که بودستم ز دیدار تو فرد *** جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب»

«بود اشکم چون شراب لعل در زرین قدح *** ناله چون زیر رباب و دل بر آتش چون کباب»

ظرافتهای تضمین درست و انواع آن

اگر شاعر از شعر سابق خود نیز پاره یی در شعر جدید بیاورد آن را نیز تضمین می توان خواند، اما بهتر است که از شاعران دیگر، بویژه گویندگان بزرگ و مشهورالکلام، بگیرد تا تضمین به درستی بر آن قابل اطلاق باشد. برخی از ادیبان نیز گفته اند که:

اگر شاعر یک بیت از شعر دیگران بگیرد، آن را «تضمین» و اگر بیشتر از یک بیت بگیرد آن را «استعانت»، و اگر کمتر از یک بیت بگیرد آن را «ایداع» یا «رفو» گویند. در این صورت در ادبیات بالا مثال (الف) «ایداع»، مثال (ب) «تضمین» و مثال (ج) «استعانت» است.

و نیز گفته اند که بهترین تضمین آن است که شاعر بر آنچه از دیگری گرفته نکته یی تازه بیفزاید یعنی نکته ی اساسی شعر او تضمینی نباشد که از دیگری گرفته، بلکه خود نیز نکته یی، لطیفه یی و یا اشارتی بر آن بیفزاید. برخی از شاعران بزرگ تازی و پارسی، تضمین را نکوهش کرده اند و گفته اند: شاعر فحل و بزرگ آن کسی است که «عاریت کسی را نپذیرد، و آنچه خود دریافته است بگوید»، ولی این مطلب روی هم رفته، نه درست است و نه ممکن. برخی دیگر، بالعکس تضمین را پسندیده اند و آن را زینت و «طراز آستین شعر خوانده اند». بسیاری از شاعران بزرگ فارسی همچون فردوسی، سنائی، سعدی، مولوی، حافظ و جامی و دیگران تضمین کرده اند. اما در اینجا مجال ذکر نمونه هایی از آنها نیست و پژوهندگان و دانشجویان باید به دواوین آن بزرگان بنگرند. اصطلاح تضمین در بدیع جای دیگر نیز به کار می رود و آن این است که آخر بیت نخست به آغاز بیتی که بعدا می آید وصل شود و دو بیت به همدیگر بستگی داشته باشند. مانند این که عنصری گوید:

اگر شمشیر و گرد لشگر تو *** بخواهد روز جنگ و روز میدان:

یکی دریا کند صحرای آموی *** یکی صحرا کند دریای عمان

تضمین در قرآن مجید

در میان علمای اسلام بحث است که آیا در خود قرآن مجید نیز تضمینی وجود دارد یا نه؟ ابن ابی الاصبع گفته است «من در قرآن مجید به تضمینی بر نخوردم مگر در دو مورد که در آنها فصلی از تورات و انجیل به تضمین آمده است: یکی آنجا که می فرماید: وکتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس... (مائده آیه ی 45). دیگری آنجا که می فرماید: «محمد رسول الله والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم...» (فتح، آیه ی 29).

بکارگیری صنعت حل یا تحلیل

حل یا تحلیل (Untying) در لغت یعنی از هم باز کردن و گشودن، و در اصطلاح ادیبان، گرفتن الفاظ آیه یی از قرآن مجید یا حدیثی از احادیث و یا شعری از اشعار و یا مثلی از امثال در گفتار و نوشتار است، با خارج ساختن عبارت آن از وزن یا صورت اصلی اش به طور کامل یا ناقص. مانند این مثال در مثنوی معنوی مولوی:

جسم خاک از عشق بر افلاک شد *** کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا *** طور مست «وخر موسی صاعقا»،

که در آن آیه را برای وزن شعر حل کرده و در آن تغییراتی داده است، چه در اصل «فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا وخر موسی صعقا» بوده، یعنی: پس چون پروردگارش به کوه تجلی کرد آنرا خرد ساخت و موسی بیهوش افتاد (اعراف، آیه ی 142). میرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانی در منشآت خویش می نویسد: «رقیمه رسید. الطاف نواب رکن الدوله را که شرح داده بودید هر چه فکر می کنم خدمتی بسزا برنیاید از دستم». که حل مصراع دوم این بیت حافظ در آن آشکار است:

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست *** که خدمتی بسزا برنیامد از دستم.

نمونه هایی از تضمین در ادب فارسی

معمولا در کتابهای ادبی برای صنعت تضمین و حل مثالی از قرآنی مجید و احادیث پیامبراکرم (ص) و اخبار معصومین یاد نشده است. ولی می توان گفت که در هر شعر یا نوشته یی که در آن از تمام آیه و حدیث یا بخشی از آن دو استفاده شده باشد در حقیقت در آن شعر یا نوشته یکی از این دو صنعت به کار رفته است. مثلا در مثال های زیر صنعت تضمین به کار رفته است: میرزا عبدالوهاب معتمدالدوله ی نشاط اصفهانی (1175ـــ 1244هـ. قـ.) در شب «قدر» نامه ای به یکی از دوستان نوشته و در آن سوره ی قدر را یکجا تضمین کرده است:

(انا انزلناه فی لیلة القدر) گویان قدری بر این رقعه نظری گمارند (و ما ادریک ما لیلة القدر) اینکه شب ماست لیله القدر، اگر دیده بدان دیدار خجسته پیوندد (خیر من الف شهر)، چرا که در آمدن مقدم شریف (تنزل الملائکه والروح فیها)، و اگر تشریف فرمایی قدوم را معذرتی نهند، این بندگان را رخصتی دهند که (باذن ربهم) عزیمت خدمت ساخته یک امشب را (من کل امر سلام) در ملازمت آن حضرت قیام نماییم (هی حتی مطلع الفجر)». یا موارد زیر از سعدی:

«جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم: دین به دنیا فروشان خرند، یوسف فروشند تا چه خرند: الم اعهد الکم یا بنی آدم الا تعبدوا الشیطان ...(سوره یس، آیه ی 60 ) «آیا با شما پیمان نبستیم ای فرزندان آدم که شیطان را نپرستید...»:

به قول دشمن پیمان دوست بشکستی *** ببین که از که بریدی و با که پیوستی.»

همچنین سعدی در داستان جدال خود با مدعی گوید:

... عاقبه الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم دست تعدی دراز کرد و بیهوده گفتن آغاز، و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله ی خصومت بجنبانند، چون آزر بت تراش که به حجت با پسر بر نیامد به جنگش برخاست که لئن لم تنته لارجمنک... دشنام گفت سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم:

او در من و من در او فتاده *** خلق از پی ما دوان و خندان

انگشت تعجب جهانی *** از گفت و شنید ما به دندان

«ابوهریره... هر روز به خدمت مصطفی(ص) آمدی، گفت: یا ابا هریره زرنی غبا تزدد حبا یعنی هر روز میا تا محبت زیادت شود».

ادامه دارد...

در ادامه و در قسمت سوم از این نوشتار به مطالبی چون، نمونه هایی از صنعت حل در آثار سنایی،

نمونه هایی از صنعت حل در آثار مولوی، مثالهایی از حل حدیث درآثار مولانا و... می پردازیم.

نمونه هایی از صنعت حل در آثار سنایی

اما نمونه های صنعت حل را در مثنوی معنوی و دیوان شمس مولوی و پیش از آن در حدیقه ی سنائی و دیوان ناصر خسرو می توان دید. مثلا سنائی در ایثار و جد و بخشندگی فقیران و فضیلت آن گوید (حدیقه):

هر چه داری برای حق بگذار *** کز گدایان ظریف تر ایثار

سید و سرفراز آل عبا *** یافت تشریف سوره ی «هل أتی»

زآن سه قرص جوین بی مقدار *** یافت در پیش حق چنین بازار

درمی صدقه از کف درویش *** از هزار توانگر آمد بیش

زآنکه درویش را دلی ریش است *** از دل ریش صدقه ز آن بیش است

گل درویش صفوت ازلی است *** دل او کیمیای لم یزلی است

بشنو تا چه گفت فضل اله *** با که گویم نیست یک آگاه

با شهنشاه و خواجه ی «لولاک» *** گفت «لا تعد عنهم عیناک»

«... ولا تعد عیناک عنهم ترید زینه الحیاه الدنیا...» (کهف، آیه ی 28) و دو چشم خویش از ایشان [درویشان صحابه ی خود] مگردان در حالی که خواستار آرایش زندگانی دنیا باشی...»

از تن و جان و عقل و دل بگذر *** در ره او دلی به دست آور

که آیه را بنابر مقصود تغییراتی داده است از جمله «عنهم» را پیش از «عیناک» آورده و حرکت سکون میم آن را برای ضرورت شعر ضمه داده است و (عنهم) کرده است.

ای سنائی خواجگی در عشق جانان شرط نیست *** جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست

«رب ارنی» بر زبان راندن چو موسی وقت شوق *** پس به دل گفتن «انا الاعلی» چو هامان شرط نیست

که در این ابیات دو آیه ی «قال رب ارنی انظر الیک...» ( اعراف، آیه ی 143) را حل کرده یعنی بخشی از آیه را گرفته و «ارنی» را به «ارنی» تخفیف داده تا معنای ذهنی خود را ادا کند، و وزن شعر نیز درست باشد؛ و دیگری «فحشر فنادی. فقال أنا ربکم الاعلی» را گرفته است و «ربکم» را رها کرده است.

نمونه هایی از صنعت حل در آثار مولوی

مولوی در ابیات زیر از (مثنوی) سه آیه ی قرآنی را حل کرده است:

تا الیه تصعد اطیاب الکلم *** صاعدا منا الی حیث علم...

هکذا تعرج و تنزل دایما *** ذافلا زلت علیه قایما

پارسی گوییم یعنی این کشش ***زآن طرف آید که آمد آن چشش،

یکی: «الیه یصعد الکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه...»... سخنان پاک به سوی او بالا می رود، و کردار نیک است که آن سخنان را بالا می برد...». (فاطر آیه ی 10)؛ دومی «یدبر الامرمن السماء الی الارض ثم یعرج الیه فی یوم کان مقداره الف سنة مما تعدون» (خدا تدبیر کارها را می کند از آسمان تا به زمین، سپس همه چیز به سوی او بالا می رود در روزی که اندازه ی آن هزار سال است از آنچه می شمرید.)

(سجده، آیه ی 5)، و سومی «یعلم ما یلج فی الارض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها...» («... می داند هر چه را که در زمین فرو شود و آنچه از آن بیرون آید و آنچه از آسمان فرو ریزد و آنچه در آن بالا رود...») (حدید، آیه ی 4).

مثالهایی از حل حدیث درآثار مولانا

در مثنوی نمونه های زیادی از حل حدیث را می یابیم؛ مانند:

طفل تا گیرا و تا پویا نبود *** مرکبش جز گردن بابا نبود

چون فضولی گشت و دست و پا نمود *** در عنا افتاد و در رنج و کبود

جان های خلق پیش از دست و پا *** می پریدند از وفا اندر صفا...

چون به امر«اهبطوا» بندی شدند *** حبس خشم و حرص و خرسندی شدند

ما عیال حضرتیم و شیرخواه *** گفت «الخلق عیال للاله»

که در آن حدیث معروف «الخلق کلهم عیال الله واحبکم الیه اسنکم الیهم» را حل کرده است. «خیر الناس انفعهم للناس» بهترین مردم سودمندترین آنان برای مردم است (سیوطی، جامع صغیر).

بشنو از اخبار آن صدر صدور *** لا صلوة ثم الا بالحضور

که در آن حدیث «لا صلوة الا بحضور القلب» را حل کرده و از صورت اصلی بیرون آورده است.

از نویسندگان چیره دست دیگر که در صنعت حل تبحر داشته یکی نیز امیر نظام گروسی است که منشآت او در دست است. اینک یک نمونه:

«فدایت شوم، وکنا باجتماع کالثریا *** وصیرنا الزمان بنات نعش

معقول مجلس و مجمعی داشتیم، گاهی که ظلمت غم و غمام اندوه غلبه داشت به دیدن احباب و تمهید اسباب تدارک می شد، اما موجبات نفاق... اثر خود را ظاهر کرد و وضعی تازه پیش آورد و هر یک از دایره ی جمع به راهی رفتند، از اعضای مجلس آنها را که کافی و موافق دیدند ابقا کردند و آنهایی که منافی و منافق بودند ملغی از عمل شدند مجلس با حضور ما تغییر کرد و کارها بی حضور ما تقسیم شد، " گر اندکی نه به وفق رضاست خرده نگیریم"...:

اذا لم تستطع امرا فدعه *** وجاوزه الی ما تستطیع

چشم از جمیع مناصب بسته و دست از تمام مکاسب شسته و به گوشه ی عزلت نشسته، «در سرای فروبسته از خروج و دخول». نه مسؤولم که از مآل کار اندیشناک باشم و نه معمولم که از تنازع عاملان بترسم که: "غم موجود و پریشانی معدوم ندارم" ...»

اقتباس

اقتباس (Quotation)، در لغت، «پاره ی آتش» یا «نور و فروغ گرفتن» و در فن بدیع عبارت از آوردن آیه یی از قرآن مجید یا حدیثی از رسول اکرم (یا معصومان دیگر) یا بیت معروفی است، به نحوی که معلوم باشد قصد اقتباس است نه سرقت و انتحال. مانند:

گل در لحاف غنچه خوش خفته بد سحرگه *** باد صبا براو خواند «یا ایها المزمل».

ـــ یا این بیت ابن رومی(221ــ284 هـ. قـ.) در زبان تازی:

لئن اخطأت فی مدحک فما اخطأت منعی *** لقد انزلت حاجاتی «بواد غیرذی زرع»

یعنی اگر من در مدح گفتن تو خطا کردم تو در منع کردن من(و در نتیجه محروم ماندن من) خطا نکردی، زیرا من حاجات خود را به «سرزمینی خشک و بی کشت فرود آوردم» و مقصودش اینست که نیازمندی های خود را به درباری عرضه کردم که در آنجا خیر و برکتی نیست.که« بواد غیرذی زرع» قسمتی ازآیه ی 37 از سوره ابراهیم می باشد.یا این بیت معروف از رضی الدین نیشابوری (فت، 598هـ. قـ.)، شاعر و فقیه و عارف سده ی ششم:

چورسی به طور سینا «ارنی» بگو و بگذر *** که بیرزد این تمنا به جواب «لن ترانی»،

که اقتباس است از آیه ی 139 سوره ی اعراف که خدای تعالی در جواب دیدار خواهی موسی (ع) می گوید: « لن ترانی ولکن انظر الی الجبل».

آسمان بار «امانت» نتوانست کشید *** قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

که در آن اقتباس (و نوعی تلمیح) از آیه ی 72 سوره ی احزاب است که می فرماید:

«ما "امانت" خود را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم و آنها از حمل آن سر باز زدند و از آن بترسیدند و انسان (بار) آن را به دوش گرفت، بیگمان او ستمکار نادان است».

برخی دیگر در اقتباس، تنها تضمین قرآن و حدیث را ذکر کرده اند، چنانکه سید شریف جرجانی گوید: اقتباس آن است که [نویسنده یا شاعر] در کلام خود، به نظم یا نثر، چیزی از قرآن و حدیث را بگنجاند مانند قول ابن شمعون که در مواعظ خویش گفته است « یا قوم اصبروا علی المحرمات، و صابروا علی المفترضات، و راقبات، واتقوا الله فی الخلوات، ترفع لکم الدرجات» (ای قوم بر محرمات شکیبا باشید و بر انجام واجبات پا فشارید، و بر مراقبه (= نگاه داشت دل از غفلت) همت گمارید، و در خلوت ها از خدا بترسید، تا درجات شما را والا گرداند) و یا این بیت از او که گوید:

و ان تبدلت لنا غیرنا *** فحسبنا الله و نعم الوکیل

ادامه دارد...

در ادامه این نوشتار ودر قسمت چهارم به بررسی فرق اقتباس و تلمیح،اتحاد اقتباس و ارسال المثل،

دیدگاههای متفاوت فرق اسلامی درباره اقتباس و ... خواهیم پرداخت

فرق اقتباس و تلمیح

فرق اقتباس و تلمیح در این است که تلمیح عبارت از این است که در ضمن کلام اشارتی لطیف به آیه ی قرآن یا حدیث یا مثل سایر یا داستان یا شعری معروف کنند ولی عین آن را نیاورند، اما در اقتباس شرط است که عین عبارت مورد نظر (درج)، یا قسمتی از آن را که حاکی و دلیل بر تمام جمله ی اقتباس شده باشد بیاورند. مثلا دو بیت زیر از سعدی و مختاری غزنوی که اشاره به داستان پیراهن یوسف و روشنی چشم یعقوب است جزو صنعت تلمیح است که به ترتیب گویند:

بوی پیراهن گم گشته ی خود می شنوم *** گر بگویم همه گویند ضلالی است قدیم

«سعدی»

از مدحت تو راحت پیراهن یوسف *** در ذکر تو خاصیت انگشتری جم

«مختاری غزنوی»

اما بیت زیر از مختاری مربوط به همان داستان پیراهن یوسف، جزو اقتباس است:

القوه علی وجه ابی یأت بصیرا *** درشأن تو شاه از پسر تاجورت باد

که اشاره است به آیه ی 93 از سوره ی یوسف « اذهبوا بقمیصی هذا فالقوه علی وجه ابی یأت بصیرا...».

اتحاد اقتباس و ارسال المثل

گاهی اقتباس با صنعت ارسال المثل متحد می شود، و این اتفاق در جایی است که یک مثل مشهور یا شبه مثل را گرفته باشند ـــ خواه از آیات کریمه و احادیث مأثوره باشد یا نباشد ـــ مانند آیه ی «وجعلنا من الماء کل شیء حی... » (انبیاء آیه ی 30) یعنی: و هر چیز را از آب زنده ساختیم. و یا مثل «الخیر معقود بنواصی الخیل» یعنی خیر و برکت به پیشانی اسبان بازبسته است ( که در حقیقت کنایه از نیروی سپاه و لشگر و سواران جنگ جوری است). مثال این اقتباس از سعدی است که گوید:

احمد الله تعالی که به ارغام حسود *** خیل باز آمد و خیرش به نواصی معقود

همین طور حدیث «مطل الغنی ظلم» یعنی: مسامحه و امروز و فردا کردن در ادای وام داران از کسی که تمکن و قدرت مالی و امکان یاری داشته باشد ظلم است. و این معنی را حکیم مختاری غزنوی اقتباس کرده و سروده است:

بر خاطر عزیز فراموش گشته ام *** «مطل الغنی ظلم» ندانی چنین بود

که ارسال مثل نیز هست.

اما «پنج شین» که سعدی از فردوسی گرفته، تنها اقتباس است. فردوسی فرماید:

از این پنج شین روی رغبت متاب *** شب و شاهد و شمع و شهد و شراب،

که سعدی از او اقتباس کرده و سروده است:

شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی *** غنیمت است دمی روی دوستان بینی

دیدگاههای متفاوت فرق اسلامی درباره اقتباس

باید در نظر داشت که اقتباس آیات و احادیث را در نظم و نثر، به وسیله ی شاعران و نویسندگان، همه ی فرقه های مسلمان جایز نمی دانستند، بویژه مالکیه این کار عظیم را تحریم کرده و در اینباره سخنان تندی گفته اند. اما فرقه های دیگر بویژه شافعیه اقتباس از قرآن و حدیث را جایز دانسته اند و یک دلیل آنان بر جواز این کار شیوع اقتباس از این دو منبع فیض از روزگاران قدیم بوده است، چه، بسیاری از علمای دین که خود طبع شعر یا ذوق نویسندگی داشته اند در گفته ها و نوشته های خود از آن دو اقتباس های بسیار کرده اند، و این کار از کثرت وضوح احتیاجی به ذکر مثال و آوردن دلیل ندارد.بسیاری از فقیهان مذاهب مختلف از اقتباس آیات و احادیث بویژه در ایراد خطبه و وعظ و مدح پیامبر اکرم (ص) و بزرگان دین و پاکان تشویق نیز کرده اند. تنها موردی که همه ی علمای دین اجماعا از اقتباس منع کرده اند، مورد هجو (دشنام گویی) و هزل (یاوه سرایی) است.

 

توارد، نتیجه نزدیکی افکار و برداشتهای یکسان

به این نکته نیز توجه باید داشت که هر کجا ما بین دو گوینده یا نویسنده در لفظ و معنی و مضمون مشابهتی و یا موافقتی دیده شود نباید آن را به سرقت، انتحال یا اقتباس حمل کنیم. چه ممکن است این اتحاد لفظی یا معنوی بر سبیل توارد باشد. و مقصود از توارد این است که دو گوینده یا نویسنده مضمون یا نکته ای را بگویند بی آنکه یکی از دیگری گرفته باشد، زیرا ممکن است مأخذ آنها یک آیه قرآن یا حدیثی مأثور یا مثلی معروف بوده باشد که هر دو مستقیما از آن استفاده کرده باشند. برای نمونه، در ابیات زیر که از فردوسی و سعدی و متضمن ارسال مثل است به طور قطع نمی توان گفت که سعدی از فردوسی اقتباس کرده است، چه ممکن است سعدی مستقیما به همان مثل معروف نظر داشته باشد که فردوسی بدان توجه یافته بوده است. فردوسی می فرماید:

ز ناپاک زاده مدارید امید *** که زنگی به شستن نگردد سفید

و سعدی می گوید:

ملامت کن مرا چندان که خواهی *** که نتوان شستن از زنگی سیاهی

مأخذ هر دو گوینده به احتمال قوی، مثلی معروف است که می گوید «زنگی به شستن سفید نمی شود». توارد، گاهی در مسائل علمی و فلسفی نیز پیش می آید. مثلا «حساب جامعه و فاضله» را نیوتن انگلیسی (1642ـــ1717م .) و لایب نیتز آلمانی(14646ـــ1716م .) هر دو کشف کرده بودند و از کار همدیگر خبر نداشتند. چون کشف خود را منتشر ساختند، لایب نیتز بویژه سر و صدا راه انداخت و نیوتن را به انتحال ـــ یعنی دزدی علمی ـــ نسبت داد ولی نیوتن ساکت بود. بعدها چون پژوهشگران کار هر دو دانشور را بررسی کردند معلوم شد که هر چند هر دوی آنها به یک نتیجه رسیده بوده اند، اما راه ها و شیوه های تحقیق آن دو متفاوت بوده است و بدین ترتیب اختلاف پایان یافت. (دائرةالمعارف بریتانیکا، ص 205ـــ206)

نگاهی به کاربرد صنعت تمثیل

تمثیل (Likening, Comparing)، در لغت همانند ساختن است، و در اصطلاح ادیبان عبارت از تشبیه چیزی به چیزی یا شخصی به شخصی است تا از آن فایده ای معنوی حاصل شود. اما اصل مثل مأخوذ از مثال است و در تعریف آن گفته اند: قولی سایر یا مشهور است و چنان است که در آن حال چیز دوم را به چیز اول همانند سازند. و اصل در آن تشبیه است. برخی مثل را به معنی عام تر گرفته و گفته اند: مثل عبارت از تعریفی است که ظاهرا حقیقت ندارد ولی باطن آن از حکمت های شافی آکنده است. ولی امروزه هر سخن نغز غریب متداول در زبانها را که نکته یی اخلاقی، فلسفی، دینی، سیاسی و ادبی در آن باشد مثل می توان گفت. اما اینکه گفتیم مثل عبارت از تعریفی است که ظاهرا حقیقتی نداشته باشد دلیلش این است که مثل غالبا از اشیاء، جمادات و درختان و جانوران بی زبان و مانند آنها حکایت می کند، و در آن ظاهرا حقیقتی نیست، ولی در درون آن، معانی عالیه و تعالیم پر مغز و نغز نهفته است که شنونده از آن حکمتی می آموزد یا فایده یی می اندوزد.

امام فخر رازی می گوید: المثل فی اصل کلامهم بمعنی المثل و هو النظیر، و یقال مثل و مثیل کشبه و شبه و شبیه؛ ثم قیل للقول السائر الممثل مضربة بمورده مثل، و شرطه ان یکون قولا فیه غرابه من بعض الوجوه، یعنی: مثل در اصل کلام ایشان به معنی مثل است و آن نظیر را گویند، و گویند مثل و مثل و مثیل، مانند شبه و شبه و شبیه. آنگاه هر سخنی را که در میان مردم می گردد و به عنوان تمثیل در جای خود به کار می رود مثل می گویند. و شرط آن این است که سخنی باشد که از برخی جهات در آن غرابتی باشد.

کاربرد مثل نیز فواید بسیار دارد، چه زبان مثلی از خشکی و تلخی پند و اندرز می کاهد، و خاطر را لذت و طبع را مسرت می بخشد و در الفاظ اندک معانی بسیار مندرج می سازد، و در قالب سخنان کوتاه اندیشه های ژرف ارائه می دهد و در پرده ی کنایه و اشاره که از تصریح بلیغ تر و رساتر است مطالب والا و نکته سنجی های خردمندانه تعلیم می دهد و از اینجاست که ابن مقفع ادیب بزرگ تازی نویس پارسی نژاد می گوید: «هرگاه سخن را در جامه ی مثل ادا کنند، گفتن آن آشکارتر، شنیدن آن شگفت تر و توسط آن امکان بیان انواع سخن بیشتر و وسیع تر می شود». و ابراهیم نظام بلخی (221هـ. قـ.) متکلم معروف و سخندان گفته است: « در مثل چهار چیز گرد می آید که در انواع دیگر سخن نیست: کوتاهی لفظ، اصابت معنی، نیکی تشبیه، و پسندیدگی کنایه، و این نهایت بلاغت است».

و گویند ابوالعیناء (، 242هـ .ق.) شاعر نابینای حاضر جواب، روزی به خدمت متوکل خلیفه ی عباسی (خلافت، 237 ــ 247هـ. ق.) در آمد. یکی از امیران شوخ طبع نیز حاضر بود. و قضا را او نیز زشت روی بود، و ابوالعیناء نیز آن را شنیده بود. امیر با دیدن او گفت: این شاعرک زشت روی لایق حضور در دربار خلیفه نیست.ابوالعیناء برفور گفت «... ضرب لنا مثلاو نسی خلقه» یعنی برای ما مثلی زد ولی خلقت خود را فراموش کرد( یس، آیه ی 78).باز امام فخر رازی می گوید: مقصود از مثل زدن (ضرب الامثال) این است که امثال در دلها چنان اثر می نهد که وصف شئ در نفس خود هرگز آن اثر را نمی گذارد، و این برای آن است که غرض از مثل، تشبیه کردن نهان به آشکار و غایب به حاضر است، و بدینسان وقوف بر ماهیت آن مؤکد می شود و حس مطابق عقل می گردد، و این موجب نهایت ایضاح و روشنگری است. آیا نمی بینی که چون ترغیب در ایمان آوردن خالی از زدن مثلی برای آن باشد، افتادن آن در دل مانند زمانی که از آن به نور مثل بزنند مؤکد نمی شود؛ و نیز هرگاه مردم را از کافر شدن صرفا با یاد کردن آن تحذیر کنند زشتی آن در خردها مؤکد نمی گردد مانند زمانی که آن را به ظلمت ممثل سازند؛ و یا هرگاه به ضعف و سستی کاری از کارها خبر دهند و مثل آن را به تار عنکبوت زنند، این کار در بیان صورت آن کار بلیغ تر از آن باشد که صرفا از ضعف خود آن کار خبر دهند، و از اینجاست که خدای تعالی در کتاب مبین خود، و درکتب های دیگر خود مانند آن امثال زیادی یاد می کند چنانکه می گوید:«وتلک الامثال نضربها للناس» (عنکبوت، آیه ی 43)، و یکی از سوره های انجیل، «سوره الامثال» است.

امام فخر و ابوالفتوح و بسیاری از مفسران گفته اند که: معمولا وقتی در کتاب کریم مثل به کار می رود معنی آن وصفی است که دارای پایگاه بزرگی از عظمت و جلالت است. مثلا در آیه ی « ولله المثل الاعلی» (نحل، /آیه ی 60) خدای راست مثل والاتر، یعنی خدای راست وصفی که آن را پایگاهی از عظمت و جلالت است. و نیز هرگاه قصه یا صفتی دارای پایگاه و منزلت و در آن غرابتی باشد از آن به مثل استعاره می کنند. و در این آیه هم که می گوید « مثلهم کمثل الذی استوقد نارا»(بقره،آیه 17) گویی می گوید قصه عجیب ایشان مانند قصه ی کسی است که آتشی برافروخت، و همین طور است آنجا که می گوید «مثل الجنه التی وعد المتقون» (رعد،آیه ی 35) مثل بهشتی که پرهیزگاران را وعده کرده اند، یعنی قصه و صفت بهشتی که بر تو یاد کردیم از شگفتی های این بهشت شگفت؛ و همین طور آنجا که می گوید « مثلهم فی التورات» ( فتح، 4آیه ی 29) یعنی وصف و قصه و شأن ایشان در تورات است که از آن به شگفتی اندر شوند. و به سبب همین غرابت و شگفتی که در معنی مثل هست گویند: فلان مثله فی الخیر و الشر، یعنی قصه و صفت ایشان در خیر و شر، و معمولا از آن صفتی برای عجیب بودن بیرون می کشند.

ابوالفتوح رازی نیز این معنی را گوشزد کرده، چنانکه می نویسد« اما ضرب مثل را معنی وصف و بیان باشد از طریق تشبیه حالی به حالی، چنانکه گفت « ضرب لکم مثلا من انفسکم» (روم، آیه ی 28) یعنی: وصف لکم. و مثل و مثل [یکی] باشد چون شبه و شبه؛... و اگر چه مثل شبه باشد، اما در اصل وضع و عرف فرق ظاهر است میان تشبیه و تمثیل، چه تشبیه را نهاد این باشد که زید مانند عمرو است و این چون آن است، و تمثیل این باشد که زید مثل کذا و کذا؛ پس این تمثیل حال بود به حال، و حال آنکه آن تشبیه شخص بود به شخص...».

اینک یک نمونه از ضرب امثل های قرآنی را یاد می کنیم و تفسیر آن را باز می نویسیم:

1. « الم ترکیف الله مثلا کلمه طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها فی السماء. تؤتی اکلها کل حین باذن ربها و یضرب الله الامثال للناس لعلهم یتذکرون» (ابراهیم/ آیه های 24 ــ 25) = آیا ندیدی که چگونه خدا مثلی زد: سخن پاک چون درخت پاکی است که ریشه ی آن استوار است و شاخه ی آن در آسمان است؛ میوه ی خود را در هر زمان [مقتضی] می دهد به فرمان پروردگارش. و خدا مثل ها برای مردم می زند باشد که ایشان پند گیرند.

«... در کلام محذوفی است و تقدیر آن است که کثمره شجره طیبه مانند میوه ی درختی پاک، برای آنکه معلوم است که تا درخت خوش نباشد میوه ی او خوش نباشد... و گفتند: مراد به کلمه دعوت رسول (ص) است خلق را به ایمان و عمل صالح، و برای آن کلمه خواند آن را که آن دعوت به کلمه و کلام راست شود... و فرعها فی السماء، و شاخ آن درخت از بلندی و رفعت در آسمان است. اصلها ثابت و فرعها نابت اصلها راسخ و فرعها شامخ اصلها اصیل و فرعها طویل. اصلها منیع و فرعها رفیع؛ همچنین کلمه ی شهادت لا اله الا الله در دل مؤمن ثابت و راسخ است اصل او، و آن ایمان است از توحید و نبوت و عدل و امامت [و معاد]، تصدیق این به دل است، و فرع او عمل صالح است... برخی اهل معانی گفتند آنچه مشبه است به اصل، علم است و آنچه مشبه است به فرع، عمل است از آنچه بنای عمل بر علم است چنانکه فرع از اصل پیدا شود. آنگه درخت را وصف کرد و گفت تؤتی یعنی تعطی، و « اکل» میوه باشد، و در « حین» خلاف کردند. عبدالله عباس، به یک روایت، گفت که مراد به حین شش ماه است ـــ و این قول سعید جبیر و قتاده و حسن است ـــ و این از امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) نیز روایت شده و مذهب ما [نیز] این است. و از انس مالک روایت کردند که رسول (ص) گفت: مثل این دین چون درختی است رسته، ایمان به خدا اصل او است، و زکات شاخ او است، و روزه رگ های او است، و برادری کردن با همدیگر ـــ برای خدا ـــ نبات او است، و خوی نیک برگ او است، و باز ایستادن از حرام میوه ی او است... آنگاه گفت خدای تعالی برای مردمان مثل می زند تا مگر ایشان اندیشه کنند و به یاد خدا باشند».زمخشری گوید: مراد از « کلمه ی طیبه»، کلمه ی توحید است و گفتند: هر سخن نیکو مانند تسبیح و تمحید و استغفار و توبه و دعوت به حق. و طبرسی آرد که مقصود از «شجره» پیامبر اکرم(ص) و مراد از « فرع» امام علی (ع) است.

در ادامه این نوشتار و در قسمت پنجم به بررسی امثال قرآنی و کتب معروف امثال سایره، نمونه هایی از امثال سایره قرآنی خواهیم پرداخت

امثال قرآنی و کتب معروف امثال سایره

آیات بسیار و احادیث بیشماری در زبان فارسی، عربی، ترکی (و حتی السنه و گویش های هندی، بربری، سومالی، ازبکی، بلوچی، پشتو، سندی، گجراتی، بنگالی، تامیلی و جز آنها) مثل شده است و پژوهشگران اسلامی از زمان قدیم آیات و احادیث امثالی را که صورت «مثل سائر» (یا گردنده در میان مردم و درگفتار ایشان) یافته اند گرد آروده اند. اگر بخواهیم سیاهه ی همه آن کتابها را یاد کنیم سخن دراز می شود، تنها به چند نمونه ی مشهور اکتفا می کنیم:

1. کتاب امثال القرآن نوشته ی ابراهیم بن محمد بن نفطویه (323 هـ. قـ.).

2. کتاب امثال القرآن نوشته ی ابوالحسن علی بن محمد ماوردی مصری (450 هـ.قـ).

3. کتاب امثال القرآن نوشته ی شمس الدین احمد بن ابی بکر بن قیم الجوزیه (754هـ.قـ. ).

4. کتاب الاداب نوشته ی ابوالفضل جعفر بن محمد شمس الخلافه ی افضلی مصری (543 ـــ 622 هـ .قـ.) شاعر و نویسنده و خطاط معروف سده ی ششم و هفتم هجری. وی در این کتاب فصلی را خاص امثال قرآن مجید قرار داده است( طبع مصر، 1349 هـ. قـ.) «فصل فی الفاظ یتمثل بها من القرآن». این دانشمند 69 آیه از آیات کریمه را که در زمان او مثل سایر بوده، ضبط کرده است. و سیوطی در کتاب خود الاتقان این 69 مورد را نقل کرده و تنها پنج (5) مثل بر آنها افزوده است.

5. پیش از سیوطی (910 هـ. قـ.) شهاب الدین ابوالفتح محمد بن احمد ابشیهی مصری (790 ـــ 852 هـ. قـ.) در کتاب المستطرف فی کل فن مستظرف، فصلی را مخصوص امثال سایره قرار داده است. در آغاز این فصل می گوید: «بدان که امثال از شریف ترین چیزهایی است که خردمند می تواند گفتار خود را به آن پیوند دهد، و نوشته خود را به گوهرهای آن بیاراید، و کتاب خدا به بسیاری از آنها ناطق است و کلام سرور ما پیامبر خدا(ص) نیز از امثال خالی نیست».

فهرستی که ابشیهی از امثال قرآن ارائه کرده، ظاهرا از کتاب الاداب شمس الخلافه ی مصری گرفته شده است، زیرا با مندرجات آن چندان فرقی ندارد. در این فصل کتاب تنها (55) مورد از امثال کتاب مجید و (33) مورد از امثال حدیث یاد کرده است.

6. در روزگار ما شادروان علی اصغر حکمت، استاد دانشگاه تهران نیز کتابی سودمند در امثال کتاب مجید به نام امثال قرآن (فصلی از تاریخ قرآن کریم) پرداخته است. و در آن حدود 245 مثل از آیات قرآن مجید را فهرست کرده است.

نمونه هایی از امثال سایره قرآنی

برای نمونه چند مورد از این امثال را که امروز نیز همچنان در میان مردم، بویژه مردمان با سواد و فرهیخته، متداول و زبانزد است در زیر می آوریم:

1. الحمد لله رب العالمین (فاتحه، آیه ی 1).

سپاس خداوندی را که پروردگار جهانیان است.

2. فی قلبهم مرض فزادهم الله مرضا (بقره، آیه ی10).

در دل های آنان بیماری است و خدا بیماری ایشان بیفزاید.

3. صم بکم عمی فهم لا یعقلون (بقره، آیات 18 و 172).

کران و گنگان و کوران اند و نمی اندیشند.

4. ما ننسخ من آیة او ننسها نأت بخیر منها (بقره آیه ی 106).

آیه یی را نسخ و یا فراموش نمی سازیم [مگر اینکه] بهتر از آن بیاوریم.

5. هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین (بقره، / آیه ی 112).

ندارد کسی با تو ناگفته، کار *** ولیکن چو گفتی دلیلش بیار

دلیل خود را بیاورید اگر راست گویایند.

6. انا لله و انا الیه راجعون (بقره، آیه ی 156)

ما از آن خداییم و به سوی او باز می گردیم.

7. ولکم فی القصاص حیاه یا اولی الالباب (بقره/ آیه ی 178).

شما را در قصاص کردن زندگانی است ای خردمندان.

8. یرید الله بکم الیسر ولا یرید بکم العسر (بقره/ آیه ی 184).

خدا برای شما آسانی می خواهد، و برای شما دشواری نمی خواهد.

9. ولا تلقوا بایدیکم الی التهلکة (بقره، آیه ی 194).

با دستان خویش خود را به هلاکت نیاندازید.

10. عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم (بقره/آیه ی 21).

باشد که چیزی را خوش ندارید ولی برای شما سودمند باشد، و باشد که چیزی را دوست داشته باشید در حالی که برای شما زیانمند باشد.

هر چه آن طلبی اگر نباشد *** از مصلحتی به در نباشد

هر نیک و بدی که در شمار است ***چون در نگری صلاح کار است

بس یافته کان بساز بینی *** نایافته به چو باز بینی

(نظامی، لیلی و مجنون).

11. لا تکلف نفس الا وسعها (بقره/ آیه ی 232).

هیچ نفسی جز به اندازه ی توانش مکلف نمی شود.

12. کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة باذن الله (بقره/ آیه ی 248).

چه بسا گروه اندکی بر گروه بسیاری غلبه کنند، به دستوری خدا.

13. لا یکلف الله نفسا الا وسعها (بقره/ آیه ی 286).

خدا هیچ نفسی را جز به اندازه توانش مکلف نمی سازد.

14. واعتصموا بحبل الله جمیعا و لا تفرقوا (آل عمران / آیه ی 103).

و همگی به ریسمان خدا چنگ بزنید و پراکنده مشوید.

15. و شاورهم فی الامر (آل عمران/ آیه ی 159).

و در کار(ها) با آنان رای بزن.

امر «شاورهم» پیمبر را رسید *** گرچه رایی نیست رایش را ندید

16. کل نفس ذائقة الموت (آل عمران/ آیه ی 185).

هر جانی چشنده ی مرگ است.

17. و خلق الانسان ضعیفا (نساء/ آیه ی 37)

و آدمی ناتوان آفریده شده است.

18. ارض الله واسعة [ فتهاجروا فیها] (نساء/ آیه ی 96).

زمین خداوند پنهاور است پس در آن مهاجرت کنید.

19. و الصلح خیر (نساء/ آیه ی 127).

و سازش بهتر است.

به نزدیک من صلح بهتر که جنگ (سعدی).

20. تعاونوا علی البر و التقوا و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان (مائده/ آیه ی 3).

بر نیکو کاری و پرهیزگاری همیاری کنید و بر گناه کردن و دشمنی همیاری مکنید.

21. لا تسألوا عن اشیاء ان تبد لکم تسؤکم (مائده/ آیه ی 105).

از چیزهایی مپرسید که اگر برایتان آشکار شود حالتان را بد کند.

22. لا رطب ولا یابس الا فی کتاب مبین (انعام/آیه ی 59).

خشک و تری نیست که در کتابی آشکار (= لوح محفوظ) نباشد.

23. و لا تزر وازرة وزر اخری (انعام/آیه ی 164).

و هیچ باربرداری (= گناهکاری) بار (= گناه) دیگری را بر نمی دارد.

هیچ وازر وزر غیری بر نداشت *** هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت

(مثنوی،دفتر 2/بیت121).

24. کلوا و اشربوا و لا تسرفوا (اعراف/ آیه ی 30).

بخورید و بیاشامید و از اندازه مگذرید.

25. اولئک کالانعام بل هم اضل (اعراف/ آیه ی 178).

آنها چون چهارپایان اند بلکه آنها گمراه ترند.

26. انما اموالکم و اولادکم فتنه (انفال/ آیه ی 28).

خواسته ها و فرزندانتان فتنه (آزمایش) هستند.

27. و لاتنس نصیبک من الدنیا (انفال/ آیه ی 77).

و بهره ی خود را از دنیا فراموش مکن.

28. فلیضحکوا قلیلا ولیبکوا کثیرا (توبه/ آیه ی 83).

پس باید اندک بخندند و بسیار بگریند.

29. هذه بضاعتنا ردت الینا (یوسف/ آیه ی 65).

این دست مایه ی خود ماست که به سوی خودمان باز گردانیده اند.

30. و ان تعدوا نعمه الله لا تحصوها (نحل/ آیه ی 18).

و اگر نعمت (های) خدا را شماره کنید شمردن نتوانید.

31. لکل نبا مستقر (انعام/ آیه ی 67).

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف *** هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

(حافظ).

این سی و یک مورد تنها بخشی از امثال سائره ی موجود در کتب ادبی و فلسفی و کلامی و فقهی است که تنها از 16 سوره برگزیده ایم، و اگر بخواهیم استفاده هایی را که شاعران، ادیبان منشیان، متکلمان و اندیشمندان ایرانی و تازی از آنها کرده اند، یکایک ذکر کنیم، مستلزم پرداختن کتابی کلان است.

ادامه دارد...

در ادامه و در قسمت پایانی از این نوشتار به بررسی کتب معروف امثال احادیث نبوی و امثال معروف از احادیث خواهیم پرداخت.

کتب معروف امثال احادیث نبوی

بسیاری از سخنان پیامبر اکرم (ص) (و معصومین ما) نیز، که اصطلاحا، «حدیث» و یا «خبر» خوانده می شود، در زبان تازی و فارسی (و بسیاری از السنه و گویش های اسلامی) حکم «مثل سایر» یافته و با توجه به ادبیات تازی، و بویژه فارسی، بسیاری از نویسندگان و گویندگان و خطیبان و متکلمان و فیلسوفان را تحت تأثیر قرار داده است. از نخستین کتابهای معروف در اینباره سه کتاب را نام می بریم:

1. کتاب امثال النبی، نوشته رامهرمزی حسن بن عبدالرحمن خلاد (360 هـ. قـ.) است که ابن ندیم در الفهرست و یاقوت حموی در ارشاد از آن نام برده اند.

2. کتاب ضرب الامثال من الکلام النبوی نوشته ابوهلال عسکری (382 ـــ هـ. قـ.) است. وی در جمهره الامثال و الصناعتین نیز (که در کتابت و شعر) پرداخته مبلغ معتنابهی از سخنان رسول اکرم (ص) را که حکم امثال سایره یافته است نقل کرده است.

3. ابو منصور ثعالبی (429 هـ. قـ.) در التمثیل و المحاضره و راغب اصفهانی (502 هـ. قـ.) در محاضرات الادباء نیز مبلغ زیادی از آیات و احادیث مشهور را که در ادب و زبان تازی و میان مسلمانان جزو امثال سایره شده، یاد کرده اند.

امثال معروف از احادیث

1. ابدا بنفسک (سیوطی، جامع صغیر، چاپ مصر).

از خویشتن آغاز کن.

2. ارنی الاشیاء کما هی (کنوزالحقایق، مناوی، چاپ مصر).

ای خدا بنمای تو هر چیز را *** آن چنانکه هست در خدعه سرا

(مولوی، مثنوی معنوی)

3. الانسان حریص علی ما منع (سیوطی، جامع صغیر/ مولانا، فیه ما فیه)

کیست کز ممنوع گردد ممتنع *** چونکه الانسان حریص ما منع

4. الجماعه رحمه (سیوطی، جامع صغیر)

جمع کن خود را جماعت رحمت است *** تا توانم با تو گفتن آنچه هست

(مولوی، مثنوی معنوی)

5. حبک الشیء یعمی و یصم (غزالی، احیاء العلوم الدین/ سیوطی، جامع صغیر)

دوست داشتن تو چیزی را، کور و کر می سازد.

کوری عشق است این کوری من *** حب یعمی و یصم است ای حسن

(مثنوی معنوی)

6. الدنیا کحلم النائم (غزالی، احیاءالعلوم/ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه)

دنیا همچون خواب خوابیده است.

این جهان را که به صورت قائم است *** گفت پیغمبر که «حلم نائم است»

(مثنوی معنوی)

7. الدنیا مزرعة الآخره (مناوی، کنوزالحقایق)

دنیا کشتزار آخرت است.

8. رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر (سیوطی، جامع صغیر)

از جهاد کوچکتر به جهاد بزرگتر بازگشتیم.

9. رحم الله امرء عرف قدره (رساله قشیریه)

خدا رحمت کند کسی را که پایگاه خود بشناسد.

10. سید القوم خادمهم (ترجمه رساله قشیریه )

سرور هر قومی خدمتگزار آن قوم است.

11. شر العلماء من زار الامراء و خیر الامراء من زار العلماء (غزالی کیمیای سعادت)

بدترین دانشمندان کسی است که به زیارت امیران رود، و بهترین امیران کسی است که به زیارت دانشمندان شود.

12. شیبتنی سورة هود و اخواتها (غزالی احیاءالعلوم)

سوره هود و همانندان آن مرا پیر ساخت.

13. قلب المؤمن عرش الرحمن (غزالی احیاءالعلوم)

گفت پیغمبر که حق فرموده است *** من نگنجم هیچ در بالا و پست

در زمین و آسمان و عرش نیز *** من نگنجم این یقین دان ای عزیز

در دل مؤمن بگنجم ای عجب *** گر مرا خواهی در آن دلها طلب

(مولوی، مثنوی معنوی)

14. کاد الفقر ان یکون کفرا (رساله قشیریه)

نزدیک است که درویشی به کافری بینجامد.

15. کلم الناس علی قدر عقلهم (بخاری، صحیح)

با مردمان به اندازه خردهایشان سخن بگویید.

چون سر وکار تو با کودک فتاد *** هم زبان کودکی باید گشاد

16. کنت کنزا مخفیا فاحببت بان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف («حدیث قدسی» است. مولوی، فیه مافیه، ) همو در مثنوی آورده:

« کنت کنزا» گفت «مخفیا» شنو *** جوهر خود کم مکن اظهار تو

گر بغرد بحر غره اش کف شود *** جوش « احببت لان اعرف» شود

17. لا رهبانیة فی الاسلام (ابن قتیبه، عیون الاخبار/ ابن اثیر، نهایه).

در اسلام رهبانیت (= ترک دنیا و گوشه گیری) نیست.

18. لا صلوة الا بحضور القلب (مولوی، فیه مافیه)

بشنو از اخبار آن صدر صدور *** لا صلوة تم الا بالحضور

(مثنوی معنوی)

19.لا یلدغ المؤمن من حجر مرتین. (سیوطی، جامع صغیر)

گوش من « لا یلدغ المؤمن» شنید *** قول پیغمبر به جان و دل شنید

(مثنوی معنوی)

20. لولاک لما خلقت الافلاک (اللؤلؤ المرصوع).

اگر تو نمی بودی البته آسمانها را نمی آفریدم.

21. لوکشف الغطاء ما ازددت یقینا (از کلمات قصار منسوب به حضرت علی (ع) فیه مافیه).

اگر پرده (ها) نیز بر افتد یقین من افزون تر نگردد. باز می گوید:

«ما شککت فی الحق مذ اریته » = از زمانی که حق را به من نموده اند در آن شک نکرده ام.

22. لی مع الله وقت مرسل و لا ملک مقرب (غزالی، تهافت الفلاسفه،/ ترجمه علی اصغر حلبی).

مرا با خدا وقتی است که در آن هیچ پیامبر مرسلی یا فرشته مقربی با من نباشد و نگنجد.

23. من اعان ظالما سلطه الله علیه (مناوی، کنوزالحقایق).

هر کس ستمگری را یاری دهد خدا همو را بر وی مسلط سازد.

24. من عرف نفسه فقد عرف ربه (منسوب به پیامبر (ص) و علی (ع)، ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه/ مولوی، فیه مافیه). مولوی در مثنوی گوید:

بهر این پیغمبر آن را شرح ساخت *** کآنکه خود بشناخت، یزدان را شناخت

25. موتوا قبل ان تموتوا (مولوی، فیه ما فیه):

مرگ پیش از مرگ این است ای فتی *** این چنین فرمود ما را مصطفی

گفت موتوا کلکم من قبل ان *** یأتی الموت تموتوا بالفتن

26. المؤمن کیس فطن عاقل (سیوطی، جامع صغیر)

مؤمن زیرک و هوشیار و خردمند باشد.

مؤمن کیس ممیز کو که تا *** باز داند پادشا را از گدا

(مولوی، مثنوی معنوی)

27. المؤمن مرآة المؤمن (غزالی، احیاء العلوم/ سیوطی، جامع صغیر)

مؤمنان آیینه یکدیگرند *** این خبر را از پیمبر داده اند

چون که مؤمن آینه مؤمن بود *** روی از آلودگی ایمن بود

(مولوی، مثنوی معنوی)

28. نحن نحکم بالظاهر و الله یتولی السرایر (غزالی، احیاءالعلوم ).

ما به ظاهر حکم کنیم و خدا اندرون ها را می داند.

29. النوم اخ الموت (رساله قشیریه)

خواب برادر مرگ است.

30. الید العلیا خیر من الید السفلی (ترجمه رساله قشیری)

دست بالا (بخشنده) بهتر از دست پایین (گیرنده) باشد.

31. ان الضد یذکر بضده (علی (ع)، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید):

زندگانی آشتی ضدهاست *** مرگ آن کاندر میانشان جنگ خاست

صلح اضداد است این عمر جهان *** جنگ اضداد است عمر جاودان

(مولوی، مثنوی معنوی)

32. تکلموا تعرفوا، فان المرء مخبوء تحت لسانه (علی (ع)، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید):

رنگ و بو غماز آمد چون جرس *** از فرس آگه کند بانگ فرس

بانگ هر چیزی رساند زو خبر *** تا بدانی بانگ خر از بانگ در

گفت پیغمبر به تمییزکسان *** مرء مخفی لدی طی اللسان

(مثنوی معنوی)